3/28/2006

سالگرد

يك سال از باز كردن اينجا گذشت
يك سال پر از ماجرا و خاطره...يك ساله كه بعضي از احساساتم فكرهام و خاطره هامو با شما در ميون ميزارم...حرفهام رو براي كسايي ميزنم كه برام مهم نيست ميشناسنم يا نه و از اين كار لذت ميبرم حرفهايي رو كه هرگز نميتونستم بزنم زدم وجه هايي از شخصيتمو كه به دقت پنهان ميكردم اينجا نشون دادم از علائق پنهان و آشكار و لذتهاي مشروع و ممنوع حرف زدم...و اين يكسال چقدر سريع گذشت
***
پي نوشت:يه پليس يه مجرم رو دستبند زده بود ميبرد يهو يه تركه از اون ور خيابون دويد اومد به پليسه گفت آقا آقا ما دوتا رو كجا ميبري...ملتفتي كه؟

3/26/2006

بالاخره

بالاخره ميديدمش
نيم ساعت زود رسيدم.اولش موسسه رو پيدا نكردم گيج بودم
اونم يه ربع زود رسيده بود.از در كه وارد شدم ديدمش ولي اون منو نميديد از آرنج به پائينشو ميديدم با اين وجود بلافاصله شناختمش پاهاي كوچولوش تو يه جفت كفش كالج صورتي مثل پاهاي عروسك...با حالتي محجوبانه نوك پاهاشو به طور نامحسوسي به سمت هم نگه داشته بود شلوار پاكتي و يه مانتوي بلند با دكمه هاي مثل پالتو تنش بود دسته كيف كوچيكشو با دو دست نگه داشته بود دستهاي ظريف و قشنگي داشت با انگشتهايي با بندهاي بلند و با همون انگشتها دسته كيف رو فشار ميداد حالا كه انقدر نزديك بود مضطرب شدم يه نفس عميق كشيدم جلو رفتم و سلام كردم...بالاخره ديدمش

3/23/2006

send to all...

سند تو آل عزيز از اينكه باز امسال ازت چند تا كارت دريافت كردم ممنون
منو ببخش كه امسال چيزي واست نميفرستم
و همين جا ميخوام براي تمام زحماتت ازت تشكر كنم تو هر سال جواب تبريكايي كه ميگفتمو به جاي بقيه جواب ميدادي
سند تو آل عزيز با وجودي كه گاهي تو تنها كسي بودي كه ازم ياد ميكردي ولي من ازت خوشم نمياد و نميومد چون حس ميكردم اگر براي تو چيزي بفرستم درسته كه به همه منتقلش ميكني با حداكثر امانت ولي فرديت دوستام ناديده گرفتم تو مثل بچه فضولي هستي كه من با هركي صحبت ميكنم تو جواب ميدي از دستم ناراحت نشو ولي هستي
به هر حال امسال منتظر اس ام اس يا ميلي از من نباش
سال خوبي داشته باشي
***

3/21/2006

سال نو مبارك

3/17/2006

صدا كن مرا...

گاهي خوشبختي كه به دنبالش هستي در همين نزديكي گوشه اي كز كرده و نشسته و منتظر كه جلو بري و در آغوشش بگيري و تو بي خبر بارها از كنارش گذشتي...آرامشي كه ساعتها منتظرش چشم به در دوختي جايي در پشت پلك خسته نقش بسته و منتظره يه لحظه چشمتو هم بزاري...سعادت شايد همون سلام هر روزه اي بوده كه به يه دوست قديمي دادي و به سرعت از كنارش گذشتي تا وقت بيشتري براي جستجوي سعادت داشته باشي...سال جديدي پيش رو دارم و تصميم دارم ازش لذت ببرم...تصميم دارم ازش لذت ببريم...

3/13/2006

فریب

قصد من فریب خودم نیست دل پذیر
قصد من
فزیب خودم نیست
اگر لب ها دروغ میگویند
از دستهای تو راستی هویداست
من از دست های توست که سخن میگویم
شاملو

3/09/2006

bring me to life

How can you see into my eyes

Like open doors.

Leading you down into my core

Where I’ve become so numb.

Without a soul

My spirit’s sleeping somewhere cold

Until you find it there and lead it back home.



(wake me up.

Wake me up inside.

I can’t wake up.

Wake me up inside.

Save me.


Call my name and save me from the dark.

Wake me up.


Bid my blood to run.

I can’t wake up.

Before I come undone.

Save me.

Save me from the nothing I’ve become.)


Now that I know what I’m without

You can’t just leave me.

Breathe into me and make me real

Bring me to life.



[chorus]



Bring me to life.

I’ve been living a lie

There’s nothing inside.

Bring me to life.



Frozen inside without your touch,

Without your love, darling.

Only you are the life among the dead.



All of this sight

I can’t believe I couldn’t see

Kept in the dark

But you were there in front of me



I’ve been sleeping a 1000 years it seems.

I’ve got to open my eyes to everything.



Without a thought

Without a voice

Without a soul



Don’t let me die here

There must be something wrong.

Bring me to life.



[chorus]



Bring me to life.

I’ve been living a lie

There’s nothing inside.



Bring me to life
evanescense

3/05/2006

everdream

در ميان باغ قدم ميزد.بين رديفي از درختان پرشكوفه گيلاس...پژواك به صدا درآمد صدايي كه ز همه طرف و از هيچ طرف بود
گفت:وجود سرگرداني از آنسوي ديوارهاي آتشين درخواست كرده شما رو ببينه...درخواستي كه از ميان آتش و تاريكي برخواسته ولي شنيده شده...به دلايلي تصميم به شما واگذار شده...
نگاهي به شكوفه هاي نورس گيلاس انداخت،لحظه اي لبها رو روي هم فشار داد و با ترديد گفت:باشه...اجازه بديد بياد
پژواك زمزمه كرد:اجابت خواهد شد
لحظه اي بعد روشنايي دچار نقصان شد انگار كه دري باز شد و شمعي سو سو زد
و صداي آشنايي گفت:سلام...برنگرد...نميخوام منو اين شكلي ببيني...شايد به نظر همه مضحك بياد حتي به نظر تو...ولي براي من فرق ميكرد...او هم منظورمو فهميد
صدا با زهر خندي در خود ادامه داد:در زمين الان 2253 سال از اون گذشته و باز 12/12 3/3 و 2/2 شده و من همونطور كه بهت گفته بودم شخصا اومدم يادآوري كنم
پوزخندي به لبش اومد و كم كم تبديل به لبخند شد و ناگهان لبخند در درد مچاله شد به سمت صدا چرخيد
ولي چيزي ديگه اونجا نبود
فقط باراني از شكوفه هاي گيلاس كه در ميان نسيمي نامحسوس ميرقصيند