9/30/2005

have ur friends close & your enemies even closer

مي دونيد هيچوقت نميفهميد كه دوستتون دارم یا ازتون متنفرم
نميفهميد وقتي دستتونو تو دستم ميزاريد و من فشارش ميدم
از محبته يا ميخوام استخوناشو خرد كنم
وقتي ميبينمتون و چشمام برق ميزنه از خوشحاليه يا خشم
وقتي لبهامو باز ميكنم دارم لبخند ميزنم يا دندون نشون ميدم
وقتي سرم رو براتون خم ميكنم از ادب يا ميخوام يه ثانيه كمتر ببينمتون
هيچوقت نميفهميد
مگر مگر اينكه خودت بدوني چه كار كردي و چه انتظاري بايد داشته باشي...
كه اونم نميفهمي...

9/29/2005

شروع تازه

دارم ميام با يه نيروي تازه
دارم ميام با يه هدف تازه
دارم ميام با يه طرز فكر تازه
دارم ميام براي يه عشق تازه
بگيريد منو كه اومدم!
***
ميدونيد قبلا پارسال دوست امسال آشنا به نظر يه تعارف مياد ولي خوب كلي حرف پشتشه
از دست دادن دوست خيلي درد داره ولي ميدوني چي بيشتر درد داره؟
اينكه دوستت بهت بگه من كه نخواستم اگر ميخواي دنبالم بدو
اينكه جوياي حال همه باشي كسي جوياي حال تو نباشه
اينكه دوستت حرف همه رو باور كنه الا تو
اينكه دوستت وقتي بخواد يه آدم خوب نام ببره همه يادش باشن الا تو
اينكه دوستت همش فكر كنه اگه باهات مهربون باشه بهت رو داده
اينكه سنگ دوستتو دائم به سينه بزني و اون جواب سلامتم كوپني بده
اينكه دوستت فرق اغراق و تمجيد و انتقاد رو ندونه
اينكه دوستت بشينه بگه منم زياد خوشم نمياد ولي آدم سيريشيه
اينكه دوستت...
اينكه دوستت...
اينكه دوستت ارزش دوستيو نشناسه
...
...
خوب شايد روش من اشتباه بوده منم عوضش ميكنم
از من به شما نصيحت: واسه كسي بمير كه واست تب كنه


خانم بسيار زيبا

دختر با لبخند گشادي به من نگاه ميكرد بدون اراده منم لبخند زدم رو به دوستش كرد و اشاره اي كرد كه يعني ديدي گفتم بعد سريع دوباره نگاهي به من انداخت كه ببينه ديدم يا نه كه ظاهرا من نديده بودم با نگاهي بي پروا از پشت چشمان پر ريمل و زير سايه هايي با رنگ حشرات سمي به من خيره شد و من هم بهش خيره شدم كه ببينم بالاخره روش كم ميشه يا نه كه آخر آب دهنش رو قورت داد و باز لبخندي زد كه فكر ميكنم به نظرش عشوه گرانه بود و به نظر من احمقانه هميشه از دختراي با ضريب هوشي پايين متنفر بودم به خصوص اون قسمتشون كه كه فكر ميكنن خوشگلن و پسرا همه دنبالشونن و فقط مشكلشون انتخابه... لبخندي زدم و چشمام از شيطنت درخشيد يه فكر ناب به كلم زد بحث رو كشوندم به رابطه و عشق و عشق حقيقي همه پايه بحث بودن كم كم مسير بحث رو اختصاصي كردم و بعد از نيم ساعت تبديل شد به مناظره دو طرفه بين من و خانم يسيار زيبا كه اون ميگفت عشق حقيقي پيدا ميشه و من ميگفتم نميشه هميشه از بحث بيخود با ادمايي كه فرهنگ بحث ندارند فراري بودم ولي خوب اين خانم استثنا بود بعد از نيم ساعت ديگه من قانع شدم كه عشق حقيقي پيدا ميشه آدم فقط بايد چشماشو باز كنه و دور و برشو و مخصوصا روبروشو خوب نگاه كنه!

بحث تمام شد و من شروع كردم به كار كشيدن از چشمام و خانم بسيار زيبا هي به دوستش اشاره ميكرد و لبخند و لنگ و پاچه تحويل من ميداد منم يه چيزي رو لبخندش ميذاشتم و پسش ميدادم

پاشدم رفتم بيرون با ژست خيلي متفكر كمي قدم زدم از ديدرس دور شدم و برگشتم با ژست مطمئن و گامهاي استوار و سري افراشته به داخل بر نگشتم همون جور كه حدس زدم خانم بسيار زيبا كنجكاوانه نگاهم كردم اشاره كردم كه بياد بيرون سريع پريد بيرون

گفتم:يه عرض خصوصي داشتم ولي ميدونيد من اصولا ادم خجالتي هستم كه وانمود ميكنم نيستم

گفت:خوب نيست ادم خيلي خجالتي باشه

: آره خوب... من الان تصميم گرفتم حرفمو بزنم ولي نميتونم....

:اگر تصميم گرفتيد پس بگيد چي ميخوايد بگيد

:گفتم آخه ميدونيد روم نميشه از عكس العملتون ميترسم ميترسم انتظارشو نداشته باشيد

:نه بگيد از كجا ميدونيد عكس اعمل من بده...يا تند...

...

بگيد ديگه

...

ميخوايد من رومو بكنم اونور...

نه خواهش ميكنم...باشه ميگم...ميخواستم بگم كه...ببخشيد اين دستشويي دانشكده تون كجاست

يخ زد تند تند پلك زد طوري كه فكر كردم تركشاي ارايشش اينور اونور ميپره

دوباره با تعجب نگاهم كرد باور نميكرد منم خيلي جدي با قيافه پرسش ناك به چهرش خيره شدم

با دست به سمتي اشاره كرد با ناباوري به دست خودش نگاهي دوباره كرد دوباره به من

ازش تشكر كردم خيلي جدي و محكم

به سمت دفتر برگشت پاهاش رو دنبال خودش ميكشيد دوستش به سرعت پريد بيرون و پرسيد چي شد منو كه ديد خجالت زده شد و يه لبخند زد با لحن يخ زده گفت حالا ميگم برات كلمات تو دهنش ميماسيد

دوست خانم بسيار زيبا با تعجب نگاهي به من نگاهي به دوستش كرد كه رفت تو و گفت بيا ديگه بغض داشت

دلم مچاله شد

9/27/2005

survival

ميدونم كه ليريك چسبوندن خيلي تكراريه ولي من اينو ميچسبونم به دو دليل اول اينكه دورو ورمو شديدا مشكلات عاطفي گرفته و خيليا مشكلي رو دارن كه من قبلا داشتم و اين آهنگ خيلي كمكم كرد دوم اينكه اين از اون آهنگاست كه واقعا ارزش هزار بار شنيدن رو داره
At first I was afraid
I was petrified
Kept thinkin' I could never live without you by my side;
But then I spent so many nights
Thinkin' how you did me wrong
And I grew strong
And so you're back from outer space
I just walked in to find you here with that sad look upon your face
I should have changed that stupid lock
I should have made you leave your key
If I'd've known for just one second you'd back to bother me
Go on now, go walk out the door
Just turn around now
('cause) you're not welcome anymore
Weren't you the one who tried to hurt me with goodbye
Did I crumble
Did you think I'd lay down and die?
Oh no, not.I. I will survive
Oh as long as I know how to love I know I'll stay alive;
I've got all my life to live,
I've got all my love to give and I'll survive,
I will survive. Hey hey.
It took all the strength I had not to fall apart
Kept trying' hard to mend the pieces of my broken heart,
And I spent oh so many nights
Just feeling sorry for myself. I used to cry
But now I hold my head up high
And you see me somebody new
I'm not that chained up little person still in love with you,
And so you feel like droppin' in
And just expect me to be free,
Now I'm savin' all my lovin' for someone who's lovin' me
by:gloria gaynor
***
تو اين وبگرديا گاهي آدم چيزاي جالبي پيدا ميكنه مثلا من امشب وبلاگ عباس معروفي رو پيدا كردم

9/26/2005

يا رب

بود آيا كه درميكده ها بگشايند
گره از كار فرو بسته ما بگشايند
اگر از بهر دل زاهد خود بين بستند
دل قوي داز كه از بهر خدا بگشايند
بصفاي دل رندان صبوحي زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند
نامه تعزيت دختر رز بنويسيد
تا همه مغ بچگان زلف دوتا بگشايند
گيسوي چنگ ببريد به مرگ مي ناب
تا حريفان همه خون از مژه ها بگشايند
در ميخانه ببستند خدايا مپسند
كه در خانه تزوير و ريا بگشايند
حافظا اين خرقه كه تو ببيني فردا
كه چه زنار ز زيرش به دغا بگشايند

9/22/2005

پاييزه پاييزه


و پاييز فرا رسيد

پاييز برگ ريز هزر رنگ هزار نقش

پاييز هميشه براي من فصل عشق بوده بر خلاف همه چيزايي كه از هجران در پاييز شنيدم

فصل رخوت فصلي كه در اون گاهي آدم حس ميكنه زمان ايستاده و همه چيز در جاي خودش ثابت مونده

فصلي كه آدم ميخواد قدم بزنه فقط قدم بزنه مسير مهم نيست مقصد هم قدم زدن زير بارون ولرم

به خصوص وقتي عاشقي وقتي حرارت تنت لباساي خيستو به بخار ميندازه و رطوبت تا عمق جونت نفوذ ميكنه و سرمايي كه آروم جونت ميشه

قطره هاي بارون كه به سرعت به كف سرت ميرسه و به يادت مياره كه چقد كچلي

آتش اشتياقتو ملايم ميكنه ناراحتياتو ميشوره و باعث ميشه بفهمي كه چقدر زنده ايي

فصلي كه وقتي از پنجره بيرونو نگاه ميكني حس ميكني يه وزنه گنده گذاشتن رو قلبت

حتي نميتوني نفس بكشي و تنها راه درمانشم همون بيرونه دواش تنفس هواي عسلي دم غروبه

و راه رفتن و رفتن رفتن و نرسيدن

فصل رويا بافيهاي دور و دراز فصل بدنهاي گرم و لباسهاي سرد

فصل باد لوند و نوازشگر

فصل رنگهاي دلربا

وقتي كه هرغروب ابرها رو آتش ميزنند تا ديگه افسونگري نكنند

فصل اميد ها و آرزو ها

فصل آغاز دوباره

***********
پي نوشت: ميگن ا زبي جنبه نبايد تعريف كرد ها آقا جاي شما خالي ما پا مونو گذاشتيم تو پاييز چنان مريض شديم كه نگو
پي نوشت دو:وقتي ما بچه بوديم يك دختري بود به اسم فائزه كه هميشه از اومدن پاييز ناراحت ميشد چون همه ميخوندن فائيزه فائيزه برگ درخت ميريزه و يه ادامه كمي غير مودبانه
پي نوشت سه:اگه اين پي نوشت ها شر و ور ببخشيد آخه من تب دارم!

9/21/2005

عروسي بهترين دوستم

يكي از دوستاي قديميم عروس شد يعني عروس عروس كه نه ولي نامزد كرد

دوستي كه كلي باهاش خاطره هاي خوب دارم از اون خاطره هايي كه وقتي بچه هاتو بنشوني واسشون از جوونيات بگي حتما چند تا از اونا رو ميگي

وقتي بهم گفت داره عروس ميشه دلم هري ريخت پايين گفتم ببين چه زود آدمهاي دورو برت ميرن پي زندگيشون كه البته واسه دوستم زود نبود كه دوستم دختري نكرد هميشه واسه ما مادري كرد و نصيحتاش هميشه تو گوش من زنگ ميزنه

از ما عاقل تر بود خيلي عاقل تر به خاطر غرور مسخرم هيچوقت بهش نگفتم ولي خيلي ازش حرف شنوي داشتم اونم من كه به چموشي معروفم با هم كم حرف ميزديم خيلي كم ولي همون دو كلمه هم واسه خودش دنيايي بود

من زياد اذيتش كردم ولي ميدونست

ميشناخت

دريا دل بود و ميبخشيد

از معدود آدمايي بود كه قبولشون داشتم ميدونستم تو زندگي منش داره مرام داره

نشونه يه روش از زندگي بود روشي كه داشتم و فراموش كردم

هميشه به ياد من مياورد كه كي هستم از كجا اومدم و كجا ميخوام برم

اميدوارم نصف اونكه اون واسه من دوست بود منم واسش دوست بوده باشم

واسش از صميم قلب آرزوي خوشبختي ميكنم و به همسرش هم تبريك ميگم و اميدوارم سالهاي سال با خوشبختي و سعادت در كنار هم زندگي كنند

9/19/2005

تولد نور

ايا لذتي بالا تر از اين هست كه وقتي در اوج تاريكي هستي بدوني كه جايي در بيرون نور هست؟
تولد اقا امام زمان بر همه مسلمين مبارك باد

9/15/2005

قبل از طلوع




چراغ آبي چراغ قرمز چراغ ابي چراغ قرمز...

بهم نميرسيد نميرسيد نه براي اينكه الگانس ا ازپژو ماشين ضعيف تريه بلكه به خاطر اينكه راننده اش قصد داشت مسيري رو كه شروع كرده به آخر برسونه ولي من نداشتم ميخوام همه چيو پشت سر بزارم من تو سرعت غرق ميشم كيلومتر شمار دويست رو رد كرده

چراغ آبي چراغ قرمز

چراغ قرمز چراغ آبي

چراغ آبي چراغ قرمز

كم كم محو ميشه كيلومتر شمار به دويست و بيست چسبيده ميتونم ضربان قلبمو تو مسيرم حس كنم مناظر قبل از پيدا شدن ناپديد ميشن

زوزه موتور كم كم داره جاي همه صداها رو ميگيره

جاده يه مارپيچ خاكستريه دلم ميخواد بيبنم ماه امشب چه شكليه ولي هنوز طلوع نكرده يا شايد تازه غروب ياهرچي مگه مهمه؟؟ولي كاش ميديدم كاش خيلي چيزا رو ميديدم ولي حالا كه نديدم و دارم ميرمراستي آخرين آشنايي رو كه ديدم كي بود؟دوست داشتم عمرم رو يه دور بازديد ميكردم شايد وقت باشه يا نباشه ولي كاش باشه

عوارضي رو از دور ميبينم تمركزم رو زياد ميكنم كه برخوردي نداشته باشم هنوز كمي وقت ميخوام صداي خشك شكستن پلاستيك و جرينگ پودر شدن شيشه

آينه رفت پاشنم درد مياد كم كمك باد تمومش كنم تا آخر گاز رو فشار ميدم انگار پامو رو خورده شيشه گذاشتم ولي خوب حداقل بهم ميگه پايي اونجا هست يا نيست؟

عقربه سرعت ناگهان شروع به كم شدن ميكنه سيم پاره كرده وقتي كه برميگرده مثل اينه كه ضربان قلب بيمار رو به موتي رو به صفر ميره حالا كامل متوقف شد يك پرايد سفيد تو افق ظاهر ميشه

به سرت و شدت چراغ و بوغ ميدم بره كنار

گوشش بدهكار نيست مثل اينكه ميخواد همسفر من باشه من كه بخيل نيستم با آرامش دستمامو تكيه ميدم پشته سرم پرايد جنون آميز نزديك ميشه به شماره پلاكش بزرگ و بزرگتر ميشه و ناگهان يه صداي وحشتناك شبيه صداي پاره شدن فلز يا تركيدن يه بادكنك يا هرچي يه نور سفيد

كف آسفالتو بالاي سرم ميبينم كه به كندي رد ميشه پس پرواز بدون بال اينجوريه فقط كاس اينهمه آهن دورو برم نبود تك به تك سنگهاي گرفتر شده تو قير رو ميبينم خط كشي وسط جاده بالاي سر منظره واقعا عجيبيه به خصوص وقتي هي نزديك و نزديك تر بشه دوباره نو ر سفيد

انگار فيلم رو ناگهان جلو ميزنن آسمون رو ميبينم با كلي ستاره و يه ماه نصفه ولي درشت كه انگار آويزونش كردن

خيلي زيبا خيلي زيبا

آسمون بي آنتها

واقعا چيزي اونورش هست؟ به زودي ميفهمم اه ه ه ه ه ه ه

صداي ضجه هاي يه مرد مياد صداش خيلي ترسيده انقدر كه فرياد هاش مثل پاشيدن برف پوك تو هواست سرد و چندش اور

چقدر جون دوسته! پوزخندي ميزنم ولي نميدونم موفق شدم يا نه سعي ميكنم ببينمش نميتونم

صداي ضربان قلبم در گوشم ميپچه گوپ گوپ گوپ

دلم واسه ناخنها و موهام ميسوزه اونا بعد من ميمونن و به لاس زدن با اين زندگي پيرجنده ادامه ميدن

صداي ضربان قلبم رو كه تو سرم ضربان داشت ديگه نميشنوم يعني متوقف شد؟

فكر كنم شد

ستاره ها دونه دونه دارن ناپديد ميشن سياهي منو در بر ميگيره هميشه فكر ميكردم كه تو اين موقعيت سردم ميشه ولي نشد

من بدون سرما نميتونم بخوابم ولي خوب اينم رو بقيه كي دنيا به كام ما بوده؟

يه گوپ بلند و كش دار انگار كه نميخواد تموم شه

ماه هم كم كم داره خاكستري ميشه

سكوت

...

9/14/2005

مکر

ای دوستان عزیز
آیا تا به حال آیه شریفه
و مکروا و مکر الله واللهو خیرالماکرین
به گوشتون خورده؟
پ ن بعضیا فکر میکنن خیلی زرنگن و من همیشه دوست دارم کسایی که فکر میکنن زرنگن تو رویاش باقی بمونن گاهی سوژه ای که که براش مبارزه میکنید واسه من ارزش ادامه دادن نداره ولی خوب حالا بزار بگند که بله ما بردیم از من که چیزی کم نمیشه گاهی وقتها که با زرنگها بحث میکنم بعدش خجالت میکشم حس میکنم وارد شدن تو اون بحث وارد شدن به دعوای بچه ها سر ابنبات چوبی بوده و جای من نبوده ولی حیف که منو جو سریع میگیره ولی دارم تمرین میکنم
تمرین میکنم که هرکس هر کار کرد من از جا در نرم و بهادر باشم
بدونم اونکه حیله و سیاست به کار میبره از ضعفشه
تا وقت و انرژیمو واسه مسایلی بزارم که ارزش داشته باشه
سعی میکنم وقتی که راجب فردا فکر میکنم منظورم طلوع بعدی خورشید نباشه
یاد بگیرم که مشکل عشق این نیست که معشوق کیه
یاد بگیرم که عشق ورزیدن یه هنره
که زندگی کردن یه مهارته
being popular is my profission!

9/13/2005

افسانه

دو هزار هفتصد سال پیش کمی بیشتر یا کمتر در سرزمین تبت شاهی به حکومت رسید به نام کالیداسا این شاه بر خلاف نظر روحانیون بودایی به حکومت رسیده بود و نامشروع شمرده میشد و او بر علیه آنان قیام کرد و برادرش را از تخت به زیر کشید در میان سرزمینش کوه مقدس یا سری پادا جای داشت که مرکز بوداییان و جایگاه مخالفان او بود و بعلت بلندی تسخیر ناپذیر بود کالیداسا در نظرگاه کوه بهشتی زمینی ساخت با نقشی از حوریان بهشتی به دست معماری ایرانی بنا کرد که در زیبایی سرآمد زمان خود بود و نشانی از ناکامی کاهنان در مقابل شاه و کوه و معبد روی آن نشانی از ناکامی شاه
تا روزی که برادر کالیداسا با لشکری از هند بازگشت و بر اثر رم کردن فیل حامل کالیداسا شاه کشته لشکرش به هزیمت رفت پس از این واقعه هر سال بهار خیل عظیمی از پروانه های سفید به سمت کوه مقدس هجوم میبردند که روحانیون بودایی گفتند که این پروانه ها تناسخ لشکر کالیداسا هستند که هر سال برای تسخیر کوه در سالگرد لشکر کشی شاه نامشروع قیام میکنند و بر سنگ قرار دادی نقش کردند که اگر لشکر کالیداسا کوه را فتح کرد کوه مقدس واگذار به پروانه ها شود
پس از دوهزار و هفتصد سال انتقام کالیداسا گرفته شد کوه فتح و کاهنین رانده شدند
به دست لشکری از پروانه ها


جمله نغز

عشق تپه ایست که هر خری از آن بالا میرود
حتی شما دوست عزیز

9/11/2005

امروز

امروز تو راه که میومدم تو ویترین یکی از قصه های بچگی ام رو دیدم
بی معطلی خریدمش
دو ساعت تمام بچه شده بودم
فارغ از همه دغدغه ها و نگرانیها
چقدر سادگی بچگی خوبه
وقتی بزرگترین دغدغدت دیر شدن تحویل سروش کودکانه
***
حالا جالبیش اینه
که فردا هم فکر میکنم که چقدر این روزها آسوده بودم
----------
پی نوشت
الان که فکر میکنم اصلا باورم نمیشه که اینهمه مدت باشه که سیگار رو ترک کرده باشم
بیشتر که فکر میکنم بیشتر باورم نمیشه که من
اونم من
اصلا سیگاری شده باشم

امواج آرام دن


دن آرام رو خونديد؟
خانمي به من گفت همه زنها آرزو دارند آكسيينا باشند
ولي دست سرنوشت اونها رو تبديل به ناتاليا ميكنه
...
ميدونستيد اسم اصليش امواج آرام دنه؟
ولي محمد اعتماد زاده عنوان دن آرام رو ترجيح داد
من وقتي نوجوان بودم تفاوتش رو نميفهميدم
ولي حالا ميفهمم
ولي آيا واقعا ميفهمم؟

9/10/2005

از يك دوست

اين مطلب رو الا برام فرستاده
گفت با خوندنش به ياد من افتاده
***
ايمان نداري؟
نه، من فاقد ايمانم. براي همين زندگيم آن قدر سخت بود. من در آن زندگي هيچ ايماني نداشتم.
او به آرامي مشغول ارزش کاري زندگي قرن هجدهيميش بود. از او پرسيدم در آن زندگي چه چيز يادگرفته است.
درباره ي خشم و غضب ياد گرفتم. درباره ي کينه به دل گرفتن از مردم. همچينين بايد ياد مي گرفتم که زندگي من دست خودم نيست. مي خواهم زندگيم را کنترل کنم ولي نمي شود. بايد به استادان ايمان داشته باشم. انها مرا راهنمايي خواهند کرد. اما من ايمان نداشتم.احساس مي کردم از ابتدا لعنت شده ام. هرگز با خوشحالي به چيزها نگاه نکردم. ما بايد ايمان داشته باشيم...بايد ايمان داشته باشيم. و من شک دارم. به جاي ايمان شک دارم.

رنگ و نور


به در خواست دوستان و عزيزان كمي لاي پنجره رو باز كرديم يكم نور بياد تو
ولي خودمونيم ها خاكستري مه آلود هم عالمي داره ولي به پاي سياه غيرگون عمرا برسه

9/09/2005

هلو

يكي از بزرگترين لذت هاي زندگي من خوردن هلو در حمامه
نه ه ه ه ه ه ه ه ه بد برداشت نكنيد منظورم هلوي واقعيه از اون هلوهاي خيلي گنده
هلوي سرد و پر آب زير دوش آب داغ
خيلي سرد
انقد سرد كه وقتي تو مشتت ميگيري سرماشو پشت دستت حس كني
انقد سرد كه وقتي گاز ميزني انگار خنجر تو ناك ت فرو كردن
و شيرابش روي تنت بلغزه
يخ و حيات بخش
با خيسي روي تنت مخلوط شه كه وقتي نگاه ميكني نبيني كه اين سردي از كجاست
با چشم نبيني
با پوست داغت دنبالش كني
بهترين حالت وقتيه كه هلو در اون درجه از سفتي باشه كه مثل گوشت آدم به نظر بياد
وقتي دندونتو روش ميذاري اول يكم مقاومت ميكنه بعد دندونات فرو ميره
تك به تك فرو رفتنه دندونات رو حس ميكني
درون تن سرد يك هلوزير دوش آب داغ
وقتي لبهاتو از روي جاي زخم مرگ زده و سرد بر ميداري هجوم آب داغ روي لبها
باعث ميشه بي حس و مور مور بشن
و به يادت بيارن كه تو زنده اي
و از لذت چشماتو ميبندي
پوست هلو كركي و صورتي و زرده
ولي درونش به رنگ اشعه خورشيد روي نوك درختا وقت غروبه
گردي هلو روي كف دست و سرديش با هم تضاد داره
نرمي پوست و انحناش به آدم القا ميكنه يه چيز زنده تو دستشه
ولي سرماش ميگه افسوس
مرگ در كنار تست
پ.ن. فصل هلو داره تموم ميشه پس منم ديگه حموم نميرم

9/07/2005

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست

9/06/2005

رویا

از نصفه بلوار رد شده بودم
یهو چشمم بهش افتاد
صندلی عقب پژو نشسته بود
داخل ماشین تاریک بود
آخرین شعاعهای آفتاب غروب در پایان یک روز تابستانی با هاله ای از پاییز میتابید
باریکه ی نور از میان لب تا بالای ابرو را روشن کرده بود
زیبا بود یا نه مهم نبود ترکیب رنگ و نور حالتی فراموش ناشدنی بهش داده بود
تلالو آفتاب غروب کیمیا کرده بود به مجسمه ای ریخته از طلا خیره شده بودم
در میان تاریکی مطلق
چشمانی سبزفام داشت که با شعله ای زمردی درمیان صفحه ای از طلای مذاب میسوخت
با نگاهی بی تفاوت به به اطراف نگاه میکرد وقتی چشمانش چشمانم را لمس کرد آتش سبز زبانه کشید
به اندازه ابدیت
کمی بیشتر یا کمتر
در میان این رویا شناور بودم
با صدای حرکت ماشین ها دوباره به میان واقعیت پرتاب شدم
به راهم ادامه دادم لحظه ای به عقب برگشتم شاید باز...
دیدم که اون هم برگشته
در ذهنش چه بود؟

9/05/2005

سرگشته و رسوا

گفتم سلام
سرتو بلند کردی
لبخند قشنگتو تحویلم دادی
و با مهربونی تمام خودتو آماده کردی که حداقل یه ساعت مغزتو بخورم
...
قیافه متعجبت وقتی بلافاصله گفتم کار دارم باید برم وخداحافظی کردم
تو ذهنم حک شد
...
در همیشه روی یه پاشنه نمیچرخه

9/04/2005

خواب



صبح بازم انقد خوابیدم که ورم کردم
من زیاد میخوابم
خیلی زیاد علتش هم هست


خواب رویای فراموشی هاست
خواب را در یابم
که در آن دولت خاموشی هاست

با تو در خواب مرا
لذت ناب هم آغوشی هاست

من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها میبینم
و ندایی به من می گوید
گرچه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است
حمید مصدق

9/03/2005

دلبر


چشم های درشت
انقدر درشت که وقتی چشمها بازه پلکها توده میشه
دست های ظریف با انگشتهای کشیده بدون بند... ناخنهای پوست پیازی
پوست زیتونی شفاف
قد بلند و کشیده مثل یک نهال بادام
دهان کوچک و خوش فرم انگار در میان گفتن هیس متوقف شده
موی شبق و ابریشمی
چونه کوچیک و صورت پرنده شکل
باهوش باهوش باهوش و مهربون

which of these are like yours mon cher?






پيكان

آقا اين ايرونيا حافظشون چيزه عجيبيه
آلان هر ماشيني بخري ميگن ماشين خريدي
ولي چشماشون برق ميزنه ميگن فلاني يه پيكان صفرررررررررررررر خريده
آقا اين حافظه تاريخي چه ميكنه


با دخل و تصرف به نقل از جناب آقاي بهزاد قره چورلو

9/02/2005


دوباره آفتاب با گرمي ميتابه
امروز روز ديگريست
يكي از روزهاي خدا
امروز روز ديگريست