و پاييز فرا رسيد
پاييز برگ ريز هزر رنگ هزار نقش
پاييز هميشه براي من فصل عشق بوده بر خلاف همه چيزايي كه از هجران در پاييز شنيدم
فصل رخوت فصلي كه در اون گاهي آدم حس ميكنه زمان ايستاده و همه چيز در جاي خودش ثابت مونده
فصلي كه آدم ميخواد قدم بزنه فقط قدم بزنه مسير مهم نيست مقصد هم قدم زدن زير بارون ولرم
به خصوص وقتي عاشقي وقتي حرارت تنت لباساي خيستو به بخار ميندازه و رطوبت تا عمق جونت نفوذ ميكنه و سرمايي كه آروم جونت ميشه
قطره هاي بارون كه به سرعت به كف سرت ميرسه و به يادت مياره كه چقد كچلي
آتش اشتياقتو ملايم ميكنه ناراحتياتو ميشوره و باعث ميشه بفهمي كه چقدر زنده ايي
فصلي كه وقتي از پنجره بيرونو نگاه ميكني حس ميكني يه وزنه گنده گذاشتن رو قلبت
حتي نميتوني نفس بكشي و تنها راه درمانشم همون بيرونه دواش تنفس هواي عسلي دم غروبه
و راه رفتن و رفتن رفتن و نرسيدن
فصل رويا بافيهاي دور و دراز فصل بدنهاي گرم و لباسهاي سرد
فصل باد لوند و نوازشگر
فصل رنگهاي دلربا
وقتي كه هرغروب ابرها رو آتش ميزنند تا ديگه افسونگري نكنند
فصل اميد ها و آرزو ها
فصل آغاز دوباره
***********
پي نوشت: ميگن ا زبي جنبه نبايد تعريف كرد ها آقا جاي شما خالي ما پا مونو گذاشتيم تو پاييز چنان مريض شديم كه نگو
پي نوشت دو:وقتي ما بچه بوديم يك دختري بود به اسم فائزه كه هميشه از اومدن پاييز ناراحت ميشد چون همه ميخوندن فائيزه فائيزه برگ درخت ميريزه و يه ادامه كمي غير مودبانه
پي نوشت سه:اگه اين پي نوشت ها شر و ور ببخشيد آخه من تب دارم!

3 comments:
دقیقا!
منو یاد این شعره انداخت:
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
هرچند که این چند روزه خیلی می خونمش
خاطره ایی که تو وبلاگ من نوشتی خیلی با نمک بود مرسی.
شعر پیوستت هم همنطور(چشمک
به خاطر قالب فقط لینک کردی!!!شوخی کردم...من از ÷اییز هیچ احساس خاصی بهم دست نمیده؟؟؟ یعنی نوشته های خودم کشک
Post a Comment