10/11/2006

lament

امروز روز ديگري از روزهاي ديگر است
باز همان احساس هميشگي را دارم كه زمان مثل قطرات آب از لاي انگشتم ميلغزد و فرار ميكند و من هرچقدر هم انگشتانم را به هم فشار ميدهم نميتوانم از هرز رفتنش جلوگيري كنم
ديگر دروغ نميگويم كه فردا روز ديگري است كه امروز روز ديگري بود كه از كمر شكست
ديگر از مبارزه خسته شدم حس ميكنم اسير دست نيروي عظيمي هستم كه با لذت با من بازي ميكند درست مثل مورچه اي كه پسر بچه اي با آن بازي ميكند و انگشت خود را در مسير حركت مورچه قرار ميدهد و با هر چرخش مورچه دگر بار و دگر بار اين كار را تكرار ميكند
ديگر دست از تقلا برداشته ام مانند غريقي كه جهت سطح آب را نميدانددر ميان آب تيره شناور شده ام
در رخوت و تعليق منتظر مانده ام و از بازي جريان آب با موها و انگشتانم لذت ميبرم
گاهي بارقه نوري ميبينم كه جوابم لبخند كم رمقي است
هر صبح با تنفر وترس ازخواب بيدار ميشوم
تنفر از ادامه بازي بيهوده زندگي و تكرار روز مرگي ها
ترس از اينكه روزي شهامت بيدار شدن را از دست بدهم
ولي هنوز اميد هست
برق اميد در چشمان پرمحبت تو
لحظاتي كه در آن همه چيز در بوي شيرين و رخوت انگيز تو گم ميشود
تمام تاريكي ها با شنيدن صداي روح انگيزي متواري ميشوند
و من به خود ميگويم هنوز هستم