12/27/2005

چراها

همیشه میفهمم چطور ولی نمیفهمم چرا؟
تو رو خدا یکی بیاد بهم بگه چرا؟
چرا؟
چرا دوستم نداری؟
چرا دوستم داری؟
چرا قهر میکنی؟
چرا پشیمون میشی؟
چرا من بی تفاوت نمیتونم باشم؟
چرا عاشق نمیشم؟
چرا من کار میکنم تا ارضا شم ولی هرچی بیشتر کار میکنم کمتر ارضا میشم؟
چرا انقدر سردرگمم؟
چرا تو این چند سال طعم آرامش رو نچشیدم؟
چرا انقدر اشتباه میکنم؟
چرا انقدر مغرورم ولی انقد آسون خودمو میشکنم؟
چرا انقدر افکارم متضاده؟
چرا منو نمیفهمی؟
چرا من تورو نمیفهمم؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
***
پی نوشت:دلم میخواد عاشق یه آدم بی ربط بشم...ولی اول باید بفهمم آدم بی ربط کیه؟

12/25/2005

ياد ايام

رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنين نيز نخواهد ماند

12/19/2005

عشق

وقتی ندونی کسی دوستت داره یا نه خیلی گیج کننده اس
اگر دوستت نداشته باشه و تو فکر کنی دوستت داره میشه آخر بی جنبگی ...همش برداشتهای غلط میکنی و عکس العملهای احمقانه نشون میدی
و اگر دوستت داشته باشه و تو فکر کنی که دوستت نداره و قضیه فقط دوستی ساده اس میشه آخر بی توجهی و گند دماغی...اون همیشه با بی تفاوتی روبرو میشه...زخمش خیلی ناصوره
واقعا عشق معمای عجیبیه
حالا پیدا کنید پرتقال فروش را

12/14/2005

beware of ogr

امروز خيلي شيطوني كردم...

استاد گفت بيا جلو بشين من گفتم استاد من شلوغ نكردم كه...

گفت نه من از اين جهت ميگم جلو بشين كه از تو خوشم اومده

من گفتم استاد مواظب باشيد كه ممكنه منم از شما خوشم بياد...

همه خنديدند ولي اين حرف براي هيچكس معني رو كه واسه من داشت نداشت

كسايي رو كه دوست دارم به خاطر بي مبالاتي و سر به هوايي اذيت ميكنم

و خودم بيشتر اذيت ميشم...مواظب باشيد خيلي مواظب باشيد

12/11/2005

پی نوشت ها

انگار کسی قلبم را در مشت میفشارد...گاهی از فشار دستش نفسم بند میاد وچشمانم از حدقه بیرون میزند...اه
***
یه اس ام اس هست که میگه بدون که قلبی هست که برای تو میزنه اونم قلب خودته...جالب اینکه برای من حتی همون یه دونه قلب هم نمیزنه...ا
***
یه دختر 12 ساله 36 کیلویی چه دلیلی میتونه واسه خودکشی داشته باشه؟همیشه فکر میکرده که دنیا واسه بچه ها آسون میگذره...ولی این بچه خودکشی کرده بود...خودکشی به معنی واقعی کلمه و آگاهانه...و روی بند باریک فاصله مرگ و زندگی چه لبخند شیرینی زده بود
***
نمیدونم چرا یه حس انتظار غریبی دارم ولی هیچ اتفاقی نمیوفته و روزهایی که نه سپیدند نه سیاه میگذرند روزهای خاکستری و بی سر و ته
***
گاهی به این نتیجه میرسم که هرگز عاشق نشدم
***
ای آدمها ای دوستان ای دشمنان چرا با خودتون اینجور تا میکنید چرا انقدر بی عقلی میکنید مگر همه شما ادعا ندارید که کان فهم و عقلید پس چرا اینطور میکنید
***
میخوام برم وردپرس خیلی کارش درسته البته بازم بی عیب نیست ولی خیلی امکانات داره

12/07/2005

هارموني

هواي آلوده

آسمان آلوده

دستهاي آلوده

ذهنهاي آْوده

روياهاي آلوده

دلهاي آلوده

چشمهاي آلوده

هميشه از هارموني لذت ميبرم حتي حالا...

12/04/2005

...

دل پیش تو و دیده به جای دگرستم
تا خلق ندانند که تو را مینگرستم

11/30/2005

عزراييل عزيز و دوست داشتني

ديشب تو بيمارستان تو يه اتاقك شيشه اي گذروندم.بيمارستان مسمومين...يه شب پر تنش پر از درد و زجر گذشت.نميگم بدترين شب زندگيم بود كه شبهاي بدتري رو هم گذروندم.تمام شب گوشهام شكنجه ام ميدادن.دائم از دور دست راهروهاي سنگي بيمارستان صداي رنج انسان ميومد.اينجا بيمارستان مسمومينه اكثر مراجعين يا معتادند يا خودكشي كردند.پر از آدمهايي كه با دنيا قطع رابطه كردند.آدمهايي كه سردي نفس عزرائيل رو در كنار گوششون حس كردند.

آه عزرائيل تو چقدر خوبي...عزرائيل خوب و عزيز من...

آدمهايي كه بازگردانده شدند و از اين موضوع شاكيند و ناجيانشون رو با انواع ناسزاها نوازش ميكنند...به داخل بخش مسمومين رفتم.مردي با لبخندي گنگ به سقف خيره شده بود.مرد ديگري با تمام نيروي مردانگيش عق ميزد. مرد مسني با اصرار سعي داشت به دكتر ثابت كنه كه گرفتگي مجاري تنفسيش از دود منقل نيست و آسم داره ولي سبيل زرد و حنايي دم خروس مانندش مانع از باور قسم حضرت عباس ميشد .موج تشنج ملايمي بدن مرد درشت اندامي را در مينورديد انگار كه كسي سر حوصله آخرين ذره هاي حيات رو مثل ذره هاي آخر خمير دندون از تيوب،از بدنش تخليه ميكنه.

آه عزرائيل تو چقدر خوبي...عزرائيل خوب و عزيز من...

صداي طنين جيغ بخش زنان پررنگ تر به گوش ميرسه...صداي پر طنين هق هق گريه كه با هر صداي هق انگار سطلي از آب سرد به روم ميپاشند صداي خشمگين زني كه بي وقفه فحش ميده . صداي عق زدن زني جاي صداي عق زدن مرد رو ميگيره انگار كه زمان رو بالا ميارند و به جريان ميندازند و توقف صداي عق زدن به معني توقف تپش زمانه...

آه عزرائيل تو چقدر خوبي...عزرائيل خوب و عزيز من...

توي محوطه مرد جوان خوشرو و درشت اندامي رو ميبينم با گونه هاي زرد و لبهاي گچي كه وزن سنگينشو رو شونه زن جوان ريز اندام و پرنده شكلي انداخته زن در زير بازوي مرد گم شده با صداي مقطع پيوسته قربون صدقه مرد ميشه و اشك به درشتي حبه انگور از چشمهاش روانه.مردي پيژامه پوش خم شده و سعي ميكنه كه بند كفششو ببنده و مرد ديگري خواهش ميكه تا منصرفش كنه بالاخره مرد منصرف ميشه و سرشو بلند ميكنه زبان ورم كرده به رنگ آبي تيره از ميان لباني به رنگ آبي آويزونه...به دستشويي ميرم مردي به عجله از دستشويي مياد بيرون و به من ميخوره سرنگ خونالود انسولين از دستش به زمين مي افته نگاهي به سرنگ ميندازه و بدون بالا آوردن سرش ميره...

آه عزرائيل تو چقدر خوبي...عزرائيل خوب و عزيز من...

11/26/2005

باد

باد می آید
در ذهنم باد می آید
در ذهن خسته و خاکستری من باد می آید
د رتمام گوشه و کنار ذهنم می پیچد و هوهو می کند
بادی تند و خنک
ابر های خاکستری را با خود میبرد
گرد و خاک را از روی سنگ نوشته های قدیمی بر میدارد
در هزار توی تردید
در گوشه های باغ تنهایی
باد می آید
در ذهنم باد می آید
وقت آن است که بر خیزم
باد می آید
باد می آید

11/20/2005

اینجا

نزدیک من هستی
بسیار نزدیک
نمی توانم نگاهت کنم...نمی توانم
و تو نزدیک من هستی
بسیار نزدیک
آنقدر نزدیک که میتوانم تو را ببویم
آنقدر نزدیک که میتوانم نفست را تنفس کنم
نمی توانم سرم را به سویت بگردانم
صدای تنفست را می شنوم
آسوده است در مقابل تنفس سنگین رمیده من
بسیار نزدیک من هستی
گرمای پوستت را بر پوستم حس میکنم
و چه دور است...چه دور
گرمای اخرایی رنگ پوستت
از لهیب آتش غروب صحرا در من
نزدیک من هستی
بسیار نزدیک
آنقدر نزدیک که میتوانم تصور کنم
آنقدر نزدیک که میتوانم حس کنم
هستی
تو هستی

11/17/2005

شيطان درون من


گاهي وسوسه ميشم آزادش كنم...
گاهي ميندازمش به جون كسي...
معمولا پشيمون ميشم ولي بعضي وقتها به موقع بوده...
گاهي زنجير پاره ميكنه و خيليها رو زخمي ميكنه...
بي گناه و گناه كار رو ميدره...حتي خودم رو

11/14/2005

خودخواه

هر روز هزار بار
با پنجه بر سنگ خارا نقر میکنم
"من یک خودخواه نفرت انگیزم"
لختی به آن مینگرم
و با ضربه مشت آن را در هم میکوبم

11/08/2005

دیدم

من مردی را دیدم
که نجات یافت تا بداند مرگ چه نعمتیست
من زنی را دیدم
که آرزوهایش فرزندانش بودند و فرزندانش مرده بودند
من مردی را دیدم
که مخییر شده بود بین مرگ و مرگ
من زنی را دیدم
که از برجستگی به برجستگی رسیده بود
من مردی را دیدم
که بر مزار خود میشاشید
من مردی را دیدم
که عشق را متری میخرید
من کرم شب تابی را دیدم
که خود را خورشید میدید
من دیدم
دیدم
و خواستم مرده باشم
ولی زنده هستم...زنده
تا زمانی که آسمان را باران میشوید
تا زمانی که باد آزادی را بر گونه های من میرقصاند
تا زمانی که صبح سینه ام را میگزد
تا بهاری که گل را بایسته است
...
***
پي نوشت:از بعضي از اي اس پي ها من فيلتر شدم...خداوند مردم آزاران را لعنت كند...بابا مگه من چه حرفي زدم آخه...اگر همين روند ادامه پيدا كنه شايد مجبور شم اسباب كشي كنم...كه اصلا دوست ندارم...آخه يكي به من بگه چرا؟...داشتم يه دومين اجاره ميكردم كه دست نگه داشتم چون اگه برم اونجا و فيلتر شم كلا خل ميشم...
پي نوشت دو:يه كيف دستي خريدم كه عين خودمه روش خاكستريه توش نارنجي با يه عالمه سوراخ سمبه

11/03/2005

ماه پريشي

توي تختم دراز كشيدم و به تابش ماه نگاه ميكنم

به شمشيرهاي نقره اي مهتاب كه به كف اتاق فرو رفته خيره ميشم

...

و ميانديشم كه پشت پنجره اي در همين اطراف تو خفته اي و نور ماه با تو همبستر شده

با موهايي شبق كه روي بالشت پخش شده و تابش ماه در آن شعله ميكشد

انگار كه سر بر آتشي سياه و رازآميز گذاشتي

با تنفسي آرام جانت در تلاطم است

بر پشت پلكهايت نمي از عرق نشسته و در نوري نقره گون و بازتابي طلايي در نوسان است

به روي گونه ات مهي طلايي گسترده شده كه حاصل كرك نرمي است كه به تو معصوميتي از جنس كودكي بخشيده...

لبهاي نيمه باز با لبخندي پنهان و ستارگاني كوچك در ميان

سرت كه سينه خم شده و به تو غبغب كوچك و مليحي بخشيده نوازش خواه

چند تار مو كه به ميان گونه ات دويده اند و مرا به بوسه ميخوانند

شاهين خيالم را فرا ميخوانم و چشم بند ميزنم

كه جز حسرت صيدي در چنگال ندارد

11/02/2005



10/30/2005

پنج ثانیه طولانی

داشت از پله بالا میرفت با دستش چادرشو در موازات گردنش نگه داشته بود دستی به شکل معصومیت انگشتان ظریف با کف صدف شکل و رنگ مهتابی در پوست...مستقیم روبرو رو نگاه میکرد و من نیمرخشو میدیدم و نیمه دیگر صورتشو تو ذهنم بازسازی میکردم...نگاه شیطنت بار و کودکانه حالت صورت پر تبختر زهرخندی همیشه آماده در گوشه لب...لبانی که انگار با انگشت میانشون رو بالا نگه داشته و ابروانی که همیشه تو ذهنم پیوسته به نظر میاد ولی هیچوقت دقت نکردم که پیوسته اس یا نه با گوشه های تیز و کشیده مثل زیرکی...با سبکی گام بر میداشت که در تلفیق با نسیمی که در چادرش میپیچه این تصور رو به وجود میاره که انگار در هوا شناوره و و معلق به سوی بالا میره...جنس چادرش یه حالت سنگین و براق داره, مشکی عمیق که در جریان هوا موج بر میداره, مثل سایه یک سوار که در کویر به سرعت میتازه و سایه اش روی توده های شن در چین و شکن و رقصه...به پایان پله ها که میرسه ناگهان میپیچه و صورتش و دستش پشت چادر ناپدید میشه انگار که ناگهان تاریکی بلعیدش...سیاهی قیرگون

10/27/2005

نمك

مامان بزرگم هميشه ميگه دخترها دو دسته ان
يا خوشگلند يا با نمك
بعضي از دختر ها هم گوله نمكن
***
پي نوشت:باورتون ميشه كه كسي از كار من ايده گرفته ...خيلي حال كردم
پی نوشت 2:بالاخره نسیمی بر فراز تپه های سرزمین بادها وزیدن گرفت...موفق باشی

10/23/2005

قهقهه

ساعت 11 شب بود چراغها رو یکی در میون خاموش کرده بودم و کرکره رو تا نصفه پایین کشیده بودم و داشتم جم و جور میکردم که داروخونه رو ببندم که دیدم زنی خودش رو به داخل انداخت و سرم رو پایین گرفتم که یعنی که متوجهش نشدم صدای گامهاش رو میشردم که مرددانه پیش میومد آخر به پیشخوان رسید و با صدای لرزان از من آمی تیریپ تیلین خواست بدون اینکه زحمت بلند کردن سرمو به خودم بدم به سردی گفتم نسخه پزشک؟ زن گفت:آخه این وقت شب من از کجا بیارم؟با صدایی سرد تر و برنده تر در حالی که سعی میکردم طنین داشته باشه تکرار کردم نسخه پزشک؟

بغض زن شکست...سرم رو بلند کردم و به زن نگاه کردم

حس کردم منو از یه بلندی پرت کردن پایین...صورت زن یک آماس بزرگ بود...پر بود از کبودی های نو و کهنه...طیفی از زرد ها و آبی ها سرخ ها و بنفش ها...دور حفره بینی خطی از خون خشک شده...تو چشاش آزردگی عمیقی موج میزد

نفرت

وحشت

تسلیم

گفت: التماس میکنم شوهرم گفته اگر دست خالی برگردم خونه راهم نمیده...بچه هام...خواهش میکنم...التماس میکنم

تمام عضلاتم از خشم منقبض شد داشتم منفجر میشدم داشتم میشکستم

در ذهنم گردابی بود از افکار گوناگون

این زن التماس میکرد که وسیله ای بهش بدم که بتونه به شکنجه گاهش بر گرده شاید با عذابی کمتر برای یک شب

التماس میکرد که برگرده شاید سپر بلای فرزندانش بشه

هیچ امیدی نداشت هیچ جایی نداشت

راه فراری نداشت

بهترین جا واسش همون خونه شوهر معتاد بود

هزاران فکر در سرم میگشت فکم به صدا افتاده بود از خشم

به خودم گفتم الان به همراه زن میرم و یه استخون سالم واسه مرد نمیزارم

نه زنگ میزنم پلیس بیاد...چه فایده؟

اه...به بابام میگم

خودم یه کاری میکنم...چه کاری؟

چه کاری؟چه کاری؟چه کاری؟

دنیا دور سرم میچرخید هیچ کاری از من بر نمیاد همه راهها به ترکستان ختم میشه

دارو رو به زن دادمفکم قفل شده بود نمیدونم از زن پولی گرفتم یا نه

یادم نمیاد درو چطور بستم

ساعتها راه رفتم با ذهنی قفل شده

خواب دیدم که مردی زنی رو کتک میزنه...مردی با پوست زرد و چرب ضعیف البنیه و لاغربا دندونهای پوسیده و کرم خورده ناخنهای زرد...به مرد حمله میکنم و به قصد کشت کتکش میزنم فقط میخنده مثل کفتار میخنده اونقدر میزنمش که خسته میشم صدمه ای نمیبینه فقط میخنده دستهام درد میاد به نفس نفس میوفتم همین جور فقط میخنده آب از دهنش سرازیره چشماش دودو میزنه و همین جور هی میخنده... میخنده...با طنین صدای قهقهه تو گوشام از خواب پریدم

هنوز بعد از 6 سال گاهی با صدای قهقهه از خواب میپرم...هنوز

10/21/2005

am i so...

گاهي وقتها ميشنوم كه دختري عاشق پسري شده

يا ميبينم كه دختري به پسري خيره شده

يا ميبينم دختري واسه پسري گريه ميكنه

كلا اينكه دختري عاشق پسري شده

حالا يا ابراز ميكنه يا نميكنه

كه اگر ميكنه يا غير مستقيمه يا ندرتا مستقيم

اين جور موقع ها يه حس غريبي بهم دست ميده

ميخوام بدونم اينكه يه دختر عاشق آدم باشه چه حسي داره

مي خوام بدونم چرا هيچكس عاشق من نميشه؟

بدون اينكه من عاشق اون بشم يعني اول اون عاشق بشه

دوست دارم بدونم به عنوان پسري كه به طريق متفاوتي زندگي ميكنه

به عنوان كسي كه ارزشهاي متفاوتي براش مطرحه

چه عكس العملي نشون ميدم؟

ميخوام بدونم كه واقعا دوست نداشتنيم؟

آيا ايرادي در من هست؟

و اگر هست كسي نيست كه منو با همين ايرادهام قبول داشته باشه؟

يا اينكه چشمام بسته اس و به اونجايي كه بايد نگاه نميكنه؟

10/18/2005

دلم

خسته شدم
ار این همه کل کل خسته شدم
از ادعا خسته شدم
دلم میخواست میتونستم به سادگی شکست رو قبول کنم
دلم میخواست که میتونستم به سادگی از کنار همه مسائل بگذرم
دلم می خواست داداش کوچیکه بودم
دلم میخواست آدما از کنارم بگذرن و متوجم نشن
دلم میخواست دلم جیزی نمیخواست

10/15/2005

خارج لطفا

عزیزم
یادت باشه از قلبم که میری بیرون
در رو پشت سرت ببندی

10/14/2005

رستاخيز

بذار هركس هر چي ميخواد بگه هر كارميخواد بكنه تو خودت باش
...
تو توي برخوردهات با آدمها آدم لارجي هستي
از خرج صميميت و محبت دريغ نميكني
با هيچكس
...
آدم مهربوني هستي،هر كار كه بكني آدم مهربوني هستي
خيلي مهربون خيلي
...
وقتي تورو از در ميندازن بيرون از پنجره مياي تو
نشد از پريز برق
و نميدوني چقدر دل نشين اين كار رو انجام ميدي
...
در دسترس باش نه در تيررس
...
به حرف هيچكس گوش نميدي،همه كه اشتباه نميكنن
...
دلم واست تنگ ميشه دل هممون واست تنگ ميشه
حيف كه جنبشو نداري بهت بگيم
...
تو واسه من يه چيز ديگه اي
به همه گفتم كه تو حسابت از همه جداست
...
...
مدتيه حرفهايي از اين دست ذهن فرسوده مرد مرده رو آشفته ميكنه
گوشه دلش ميپره شايد هوس كرده كه باز بتپه
شايد
...

10/09/2005

عشق

ازت متنفرم
به خاطر مهربونيت
ازت متنفرم
به خاطر حجب و حيات
ازت متنفرم
به خاطر ملاحتت
ازت متنفرم
به خاطر زيباييت
ازت متنفرم
به خاطر چشمهات
ازت متنفرم
به خاطر دستهات
به اين خاطر ازت متنفرم
كه به راحتي ميتوني منو عاشق كني
به خاطر اينكه به سادگي به كمند نگاهت ميوفتم
به خاطر اينكه وقتي بهم لبخند ميزني دلم هري ميريزه
حالم بهم ميخوره از اينكه انقدر دوست داشتني هستي
حالم ازت بهم ميخوره چون مقابلت ضعيفم
متنفرم ازت

10/08/2005

مرد مغروق

نشستم پشت میز به لیوانم خیره شدم
تو شلوغ ترین ساعت بوفه
صداها توی سرم میپیچه
صدای دخترا صدای پسرا صدای دوستام صدای دشمنام
صدای مردم
صداشون انگار داره از یه فاصله خیلی دور میاد
گنگ و مبهم
لازم نیست سرمو بلند کنم قیافه تک تکشون تو ذهنم رژه میره
ولی انگار دارم از پشت یه پرده آب نگاشون میکنم
لرزان و مه آلود
انگار دارم غرق میشم
هر لحظه بیشتر فرو میرم
هر لحظه آب سرد تر و سیاه تر میشه
صدای قهقهه خنده
آدمایی که دارن با هیجان راجب چیزای پوچ حرف میزنن
آدمایی که منم وانمود میکنم جزوشونم
هجوم بوها
بوی عطر بوی رژ لب
بوی نامفهوم عرق
بوی انسان
بوها همراه با نسیم دلتنگی تو ذهنم به وزش در میان
حس میکنم به این دنیا تعلق ندارم
حس میکنم اگر بلند شم و فریاد بکشم کسی صدای منو نمیشنوه
کسی منو نمیبینه چون منم کسی رو نمیبینم
حس میکنم یه سایه ام
یه جسد که تو آب معلقه توی فاصله مایع بین هستی و نیستی
و با آب موج بر میداره
این گمان رو به وجود میاره که زنده اس
یه لحظه دلم میخواد برم بینشون
یه لحظه میخوام ازشون فرار کنم
دست و پا میزنم ولی فقط بیشتر فرو میرم
هر ثانیه عمیق تر هر ثانیه سرد تر هر ثانیه سیاه تر
میخوام هر چه زودتر تموم شه
ولی به یاد میارم که قبول کردم
نه پایانی هست
نه آغازی
نه پایانی
نه آغازی
نه

10/04/2005

سرزمین

من برای تو نمی نویسم دختر چشم آهویی

برای تو هم نمینویسم دختر هندو

برای تو هم دختر برفی

برای تو هم دختر خزان

و حتی تو دختر مه آلود

من برای دل سرگشته و رسوای مرد جوانی مینویسم که آرامش خود را گم کرده

من برای دل عاشقی مینویسم که معشوق خود را کشته

نوشته های من زنجیرهایی است برای هیولای مهیب درونم

و مرهمی برای زخمهایش

آفریده های من تسکینی برای فرشته کوچک غمگینی است

که در پشت پلکهای من

میخواند

میگرید

میخندد

میجنگد

من قصه میگویم تا دیو و فرشته درونم لحظه ای از مبارزه با هم بیاسایند

و بشنوند آوازهای سرزمین دل مرا که زمانی زیبا بود

و حالا در پادشاهی آشوب حاصل از جنگ ذره ذره نابود میشود

اما سرزمین دل من گسترده و مهمان نواز است

برای همه شما در آن خانه ای فراهم است گرم و دنج

هر چند پنجره اش منظره ای دل انگیز ندارد

ولی سریر بانوی سرزمین تهی است

10/03/2005

میرزا

هر وقت پیش بی بی میرم

منو که میبینه با صدای بلند میپرسه درست میبینم میرزا جانم آمده؟

بعد منو با صدای شکننده اش صدا میزنه میرزا جان بیا اینجا اینجا کنار من بنشین

وقتی میشینم چشمهای نمناکشو که شعله کوچکی درش هست رو به من میدوزه

و میگه میدونی میرزا یعنی چی؟

میرزا یعنی خوش رو و خوش قد و بالا

10/02/2005

خاطرات

باز هم بانوی خاطرات تلخ و شیرین به دیدارم آمد
و باز هم روز هایی از روزهای زندگی من رو صدا کرد
تا با هم باز به نظاره بنشینیم
با بعضی روز ها خندیدیم
با بعضی گریه کردیم
روز های سرد
روز های گرم
...
و در نهایت هنگامی که میخواست بره
باز هم به من یادآوری کرد
نویسنده این خاطرات تویی
من فقط نگهشون میدارم
تویی که میسازی
تو

10/01/2005

dead man's mourn

من یک مرد مرده ام

هر روز به دست تو زنده میشوم

هرروز به دست تو کشته میشوم

به هوای تو از گور بر میخیزم

به نوای تو به گور باز میگردم

آیا تا به حال مرده ای؟

مردن سرد است

مردن سیاه است

مردن آرامش است

مردن آغاز نیست

مردن پایان نیست

مردن نبودن است

بودن است در نیستی

آیا تا به حال زنده بوده ای؟

زنده بودن حسرت است

زنده بودن حرکت است

زنده بودن صبوری است

زنده بودن سرگشتگی است

زنده بودن وابستگی است

...

من یک مرد مرده ام

9/30/2005

have ur friends close & your enemies even closer

مي دونيد هيچوقت نميفهميد كه دوستتون دارم یا ازتون متنفرم
نميفهميد وقتي دستتونو تو دستم ميزاريد و من فشارش ميدم
از محبته يا ميخوام استخوناشو خرد كنم
وقتي ميبينمتون و چشمام برق ميزنه از خوشحاليه يا خشم
وقتي لبهامو باز ميكنم دارم لبخند ميزنم يا دندون نشون ميدم
وقتي سرم رو براتون خم ميكنم از ادب يا ميخوام يه ثانيه كمتر ببينمتون
هيچوقت نميفهميد
مگر مگر اينكه خودت بدوني چه كار كردي و چه انتظاري بايد داشته باشي...
كه اونم نميفهمي...

9/29/2005

شروع تازه

دارم ميام با يه نيروي تازه
دارم ميام با يه هدف تازه
دارم ميام با يه طرز فكر تازه
دارم ميام براي يه عشق تازه
بگيريد منو كه اومدم!
***
ميدونيد قبلا پارسال دوست امسال آشنا به نظر يه تعارف مياد ولي خوب كلي حرف پشتشه
از دست دادن دوست خيلي درد داره ولي ميدوني چي بيشتر درد داره؟
اينكه دوستت بهت بگه من كه نخواستم اگر ميخواي دنبالم بدو
اينكه جوياي حال همه باشي كسي جوياي حال تو نباشه
اينكه دوستت حرف همه رو باور كنه الا تو
اينكه دوستت وقتي بخواد يه آدم خوب نام ببره همه يادش باشن الا تو
اينكه دوستت همش فكر كنه اگه باهات مهربون باشه بهت رو داده
اينكه سنگ دوستتو دائم به سينه بزني و اون جواب سلامتم كوپني بده
اينكه دوستت فرق اغراق و تمجيد و انتقاد رو ندونه
اينكه دوستت بشينه بگه منم زياد خوشم نمياد ولي آدم سيريشيه
اينكه دوستت...
اينكه دوستت...
اينكه دوستت ارزش دوستيو نشناسه
...
...
خوب شايد روش من اشتباه بوده منم عوضش ميكنم
از من به شما نصيحت: واسه كسي بمير كه واست تب كنه


خانم بسيار زيبا

دختر با لبخند گشادي به من نگاه ميكرد بدون اراده منم لبخند زدم رو به دوستش كرد و اشاره اي كرد كه يعني ديدي گفتم بعد سريع دوباره نگاهي به من انداخت كه ببينه ديدم يا نه كه ظاهرا من نديده بودم با نگاهي بي پروا از پشت چشمان پر ريمل و زير سايه هايي با رنگ حشرات سمي به من خيره شد و من هم بهش خيره شدم كه ببينم بالاخره روش كم ميشه يا نه كه آخر آب دهنش رو قورت داد و باز لبخندي زد كه فكر ميكنم به نظرش عشوه گرانه بود و به نظر من احمقانه هميشه از دختراي با ضريب هوشي پايين متنفر بودم به خصوص اون قسمتشون كه كه فكر ميكنن خوشگلن و پسرا همه دنبالشونن و فقط مشكلشون انتخابه... لبخندي زدم و چشمام از شيطنت درخشيد يه فكر ناب به كلم زد بحث رو كشوندم به رابطه و عشق و عشق حقيقي همه پايه بحث بودن كم كم مسير بحث رو اختصاصي كردم و بعد از نيم ساعت تبديل شد به مناظره دو طرفه بين من و خانم يسيار زيبا كه اون ميگفت عشق حقيقي پيدا ميشه و من ميگفتم نميشه هميشه از بحث بيخود با ادمايي كه فرهنگ بحث ندارند فراري بودم ولي خوب اين خانم استثنا بود بعد از نيم ساعت ديگه من قانع شدم كه عشق حقيقي پيدا ميشه آدم فقط بايد چشماشو باز كنه و دور و برشو و مخصوصا روبروشو خوب نگاه كنه!

بحث تمام شد و من شروع كردم به كار كشيدن از چشمام و خانم بسيار زيبا هي به دوستش اشاره ميكرد و لبخند و لنگ و پاچه تحويل من ميداد منم يه چيزي رو لبخندش ميذاشتم و پسش ميدادم

پاشدم رفتم بيرون با ژست خيلي متفكر كمي قدم زدم از ديدرس دور شدم و برگشتم با ژست مطمئن و گامهاي استوار و سري افراشته به داخل بر نگشتم همون جور كه حدس زدم خانم بسيار زيبا كنجكاوانه نگاهم كردم اشاره كردم كه بياد بيرون سريع پريد بيرون

گفتم:يه عرض خصوصي داشتم ولي ميدونيد من اصولا ادم خجالتي هستم كه وانمود ميكنم نيستم

گفت:خوب نيست ادم خيلي خجالتي باشه

: آره خوب... من الان تصميم گرفتم حرفمو بزنم ولي نميتونم....

:اگر تصميم گرفتيد پس بگيد چي ميخوايد بگيد

:گفتم آخه ميدونيد روم نميشه از عكس العملتون ميترسم ميترسم انتظارشو نداشته باشيد

:نه بگيد از كجا ميدونيد عكس اعمل من بده...يا تند...

...

بگيد ديگه

...

ميخوايد من رومو بكنم اونور...

نه خواهش ميكنم...باشه ميگم...ميخواستم بگم كه...ببخشيد اين دستشويي دانشكده تون كجاست

يخ زد تند تند پلك زد طوري كه فكر كردم تركشاي ارايشش اينور اونور ميپره

دوباره با تعجب نگاهم كرد باور نميكرد منم خيلي جدي با قيافه پرسش ناك به چهرش خيره شدم

با دست به سمتي اشاره كرد با ناباوري به دست خودش نگاهي دوباره كرد دوباره به من

ازش تشكر كردم خيلي جدي و محكم

به سمت دفتر برگشت پاهاش رو دنبال خودش ميكشيد دوستش به سرعت پريد بيرون و پرسيد چي شد منو كه ديد خجالت زده شد و يه لبخند زد با لحن يخ زده گفت حالا ميگم برات كلمات تو دهنش ميماسيد

دوست خانم بسيار زيبا با تعجب نگاهي به من نگاهي به دوستش كرد كه رفت تو و گفت بيا ديگه بغض داشت

دلم مچاله شد

9/27/2005

survival

ميدونم كه ليريك چسبوندن خيلي تكراريه ولي من اينو ميچسبونم به دو دليل اول اينكه دورو ورمو شديدا مشكلات عاطفي گرفته و خيليا مشكلي رو دارن كه من قبلا داشتم و اين آهنگ خيلي كمكم كرد دوم اينكه اين از اون آهنگاست كه واقعا ارزش هزار بار شنيدن رو داره
At first I was afraid
I was petrified
Kept thinkin' I could never live without you by my side;
But then I spent so many nights
Thinkin' how you did me wrong
And I grew strong
And so you're back from outer space
I just walked in to find you here with that sad look upon your face
I should have changed that stupid lock
I should have made you leave your key
If I'd've known for just one second you'd back to bother me
Go on now, go walk out the door
Just turn around now
('cause) you're not welcome anymore
Weren't you the one who tried to hurt me with goodbye
Did I crumble
Did you think I'd lay down and die?
Oh no, not.I. I will survive
Oh as long as I know how to love I know I'll stay alive;
I've got all my life to live,
I've got all my love to give and I'll survive,
I will survive. Hey hey.
It took all the strength I had not to fall apart
Kept trying' hard to mend the pieces of my broken heart,
And I spent oh so many nights
Just feeling sorry for myself. I used to cry
But now I hold my head up high
And you see me somebody new
I'm not that chained up little person still in love with you,
And so you feel like droppin' in
And just expect me to be free,
Now I'm savin' all my lovin' for someone who's lovin' me
by:gloria gaynor
***
تو اين وبگرديا گاهي آدم چيزاي جالبي پيدا ميكنه مثلا من امشب وبلاگ عباس معروفي رو پيدا كردم

9/26/2005

يا رب

بود آيا كه درميكده ها بگشايند
گره از كار فرو بسته ما بگشايند
اگر از بهر دل زاهد خود بين بستند
دل قوي داز كه از بهر خدا بگشايند
بصفاي دل رندان صبوحي زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند
نامه تعزيت دختر رز بنويسيد
تا همه مغ بچگان زلف دوتا بگشايند
گيسوي چنگ ببريد به مرگ مي ناب
تا حريفان همه خون از مژه ها بگشايند
در ميخانه ببستند خدايا مپسند
كه در خانه تزوير و ريا بگشايند
حافظا اين خرقه كه تو ببيني فردا
كه چه زنار ز زيرش به دغا بگشايند

9/22/2005

پاييزه پاييزه


و پاييز فرا رسيد

پاييز برگ ريز هزر رنگ هزار نقش

پاييز هميشه براي من فصل عشق بوده بر خلاف همه چيزايي كه از هجران در پاييز شنيدم

فصل رخوت فصلي كه در اون گاهي آدم حس ميكنه زمان ايستاده و همه چيز در جاي خودش ثابت مونده

فصلي كه آدم ميخواد قدم بزنه فقط قدم بزنه مسير مهم نيست مقصد هم قدم زدن زير بارون ولرم

به خصوص وقتي عاشقي وقتي حرارت تنت لباساي خيستو به بخار ميندازه و رطوبت تا عمق جونت نفوذ ميكنه و سرمايي كه آروم جونت ميشه

قطره هاي بارون كه به سرعت به كف سرت ميرسه و به يادت مياره كه چقد كچلي

آتش اشتياقتو ملايم ميكنه ناراحتياتو ميشوره و باعث ميشه بفهمي كه چقدر زنده ايي

فصلي كه وقتي از پنجره بيرونو نگاه ميكني حس ميكني يه وزنه گنده گذاشتن رو قلبت

حتي نميتوني نفس بكشي و تنها راه درمانشم همون بيرونه دواش تنفس هواي عسلي دم غروبه

و راه رفتن و رفتن رفتن و نرسيدن

فصل رويا بافيهاي دور و دراز فصل بدنهاي گرم و لباسهاي سرد

فصل باد لوند و نوازشگر

فصل رنگهاي دلربا

وقتي كه هرغروب ابرها رو آتش ميزنند تا ديگه افسونگري نكنند

فصل اميد ها و آرزو ها

فصل آغاز دوباره

***********
پي نوشت: ميگن ا زبي جنبه نبايد تعريف كرد ها آقا جاي شما خالي ما پا مونو گذاشتيم تو پاييز چنان مريض شديم كه نگو
پي نوشت دو:وقتي ما بچه بوديم يك دختري بود به اسم فائزه كه هميشه از اومدن پاييز ناراحت ميشد چون همه ميخوندن فائيزه فائيزه برگ درخت ميريزه و يه ادامه كمي غير مودبانه
پي نوشت سه:اگه اين پي نوشت ها شر و ور ببخشيد آخه من تب دارم!

9/21/2005

عروسي بهترين دوستم

يكي از دوستاي قديميم عروس شد يعني عروس عروس كه نه ولي نامزد كرد

دوستي كه كلي باهاش خاطره هاي خوب دارم از اون خاطره هايي كه وقتي بچه هاتو بنشوني واسشون از جوونيات بگي حتما چند تا از اونا رو ميگي

وقتي بهم گفت داره عروس ميشه دلم هري ريخت پايين گفتم ببين چه زود آدمهاي دورو برت ميرن پي زندگيشون كه البته واسه دوستم زود نبود كه دوستم دختري نكرد هميشه واسه ما مادري كرد و نصيحتاش هميشه تو گوش من زنگ ميزنه

از ما عاقل تر بود خيلي عاقل تر به خاطر غرور مسخرم هيچوقت بهش نگفتم ولي خيلي ازش حرف شنوي داشتم اونم من كه به چموشي معروفم با هم كم حرف ميزديم خيلي كم ولي همون دو كلمه هم واسه خودش دنيايي بود

من زياد اذيتش كردم ولي ميدونست

ميشناخت

دريا دل بود و ميبخشيد

از معدود آدمايي بود كه قبولشون داشتم ميدونستم تو زندگي منش داره مرام داره

نشونه يه روش از زندگي بود روشي كه داشتم و فراموش كردم

هميشه به ياد من مياورد كه كي هستم از كجا اومدم و كجا ميخوام برم

اميدوارم نصف اونكه اون واسه من دوست بود منم واسش دوست بوده باشم

واسش از صميم قلب آرزوي خوشبختي ميكنم و به همسرش هم تبريك ميگم و اميدوارم سالهاي سال با خوشبختي و سعادت در كنار هم زندگي كنند

9/19/2005

تولد نور

ايا لذتي بالا تر از اين هست كه وقتي در اوج تاريكي هستي بدوني كه جايي در بيرون نور هست؟
تولد اقا امام زمان بر همه مسلمين مبارك باد

9/15/2005

قبل از طلوع




چراغ آبي چراغ قرمز چراغ ابي چراغ قرمز...

بهم نميرسيد نميرسيد نه براي اينكه الگانس ا ازپژو ماشين ضعيف تريه بلكه به خاطر اينكه راننده اش قصد داشت مسيري رو كه شروع كرده به آخر برسونه ولي من نداشتم ميخوام همه چيو پشت سر بزارم من تو سرعت غرق ميشم كيلومتر شمار دويست رو رد كرده

چراغ آبي چراغ قرمز

چراغ قرمز چراغ آبي

چراغ آبي چراغ قرمز

كم كم محو ميشه كيلومتر شمار به دويست و بيست چسبيده ميتونم ضربان قلبمو تو مسيرم حس كنم مناظر قبل از پيدا شدن ناپديد ميشن

زوزه موتور كم كم داره جاي همه صداها رو ميگيره

جاده يه مارپيچ خاكستريه دلم ميخواد بيبنم ماه امشب چه شكليه ولي هنوز طلوع نكرده يا شايد تازه غروب ياهرچي مگه مهمه؟؟ولي كاش ميديدم كاش خيلي چيزا رو ميديدم ولي حالا كه نديدم و دارم ميرمراستي آخرين آشنايي رو كه ديدم كي بود؟دوست داشتم عمرم رو يه دور بازديد ميكردم شايد وقت باشه يا نباشه ولي كاش باشه

عوارضي رو از دور ميبينم تمركزم رو زياد ميكنم كه برخوردي نداشته باشم هنوز كمي وقت ميخوام صداي خشك شكستن پلاستيك و جرينگ پودر شدن شيشه

آينه رفت پاشنم درد مياد كم كمك باد تمومش كنم تا آخر گاز رو فشار ميدم انگار پامو رو خورده شيشه گذاشتم ولي خوب حداقل بهم ميگه پايي اونجا هست يا نيست؟

عقربه سرعت ناگهان شروع به كم شدن ميكنه سيم پاره كرده وقتي كه برميگرده مثل اينه كه ضربان قلب بيمار رو به موتي رو به صفر ميره حالا كامل متوقف شد يك پرايد سفيد تو افق ظاهر ميشه

به سرت و شدت چراغ و بوغ ميدم بره كنار

گوشش بدهكار نيست مثل اينكه ميخواد همسفر من باشه من كه بخيل نيستم با آرامش دستمامو تكيه ميدم پشته سرم پرايد جنون آميز نزديك ميشه به شماره پلاكش بزرگ و بزرگتر ميشه و ناگهان يه صداي وحشتناك شبيه صداي پاره شدن فلز يا تركيدن يه بادكنك يا هرچي يه نور سفيد

كف آسفالتو بالاي سرم ميبينم كه به كندي رد ميشه پس پرواز بدون بال اينجوريه فقط كاس اينهمه آهن دورو برم نبود تك به تك سنگهاي گرفتر شده تو قير رو ميبينم خط كشي وسط جاده بالاي سر منظره واقعا عجيبيه به خصوص وقتي هي نزديك و نزديك تر بشه دوباره نو ر سفيد

انگار فيلم رو ناگهان جلو ميزنن آسمون رو ميبينم با كلي ستاره و يه ماه نصفه ولي درشت كه انگار آويزونش كردن

خيلي زيبا خيلي زيبا

آسمون بي آنتها

واقعا چيزي اونورش هست؟ به زودي ميفهمم اه ه ه ه ه ه ه

صداي ضجه هاي يه مرد مياد صداش خيلي ترسيده انقدر كه فرياد هاش مثل پاشيدن برف پوك تو هواست سرد و چندش اور

چقدر جون دوسته! پوزخندي ميزنم ولي نميدونم موفق شدم يا نه سعي ميكنم ببينمش نميتونم

صداي ضربان قلبم در گوشم ميپچه گوپ گوپ گوپ

دلم واسه ناخنها و موهام ميسوزه اونا بعد من ميمونن و به لاس زدن با اين زندگي پيرجنده ادامه ميدن

صداي ضربان قلبم رو كه تو سرم ضربان داشت ديگه نميشنوم يعني متوقف شد؟

فكر كنم شد

ستاره ها دونه دونه دارن ناپديد ميشن سياهي منو در بر ميگيره هميشه فكر ميكردم كه تو اين موقعيت سردم ميشه ولي نشد

من بدون سرما نميتونم بخوابم ولي خوب اينم رو بقيه كي دنيا به كام ما بوده؟

يه گوپ بلند و كش دار انگار كه نميخواد تموم شه

ماه هم كم كم داره خاكستري ميشه

سكوت

...

9/14/2005

مکر

ای دوستان عزیز
آیا تا به حال آیه شریفه
و مکروا و مکر الله واللهو خیرالماکرین
به گوشتون خورده؟
پ ن بعضیا فکر میکنن خیلی زرنگن و من همیشه دوست دارم کسایی که فکر میکنن زرنگن تو رویاش باقی بمونن گاهی سوژه ای که که براش مبارزه میکنید واسه من ارزش ادامه دادن نداره ولی خوب حالا بزار بگند که بله ما بردیم از من که چیزی کم نمیشه گاهی وقتها که با زرنگها بحث میکنم بعدش خجالت میکشم حس میکنم وارد شدن تو اون بحث وارد شدن به دعوای بچه ها سر ابنبات چوبی بوده و جای من نبوده ولی حیف که منو جو سریع میگیره ولی دارم تمرین میکنم
تمرین میکنم که هرکس هر کار کرد من از جا در نرم و بهادر باشم
بدونم اونکه حیله و سیاست به کار میبره از ضعفشه
تا وقت و انرژیمو واسه مسایلی بزارم که ارزش داشته باشه
سعی میکنم وقتی که راجب فردا فکر میکنم منظورم طلوع بعدی خورشید نباشه
یاد بگیرم که مشکل عشق این نیست که معشوق کیه
یاد بگیرم که عشق ورزیدن یه هنره
که زندگی کردن یه مهارته
being popular is my profission!

9/13/2005

افسانه

دو هزار هفتصد سال پیش کمی بیشتر یا کمتر در سرزمین تبت شاهی به حکومت رسید به نام کالیداسا این شاه بر خلاف نظر روحانیون بودایی به حکومت رسیده بود و نامشروع شمرده میشد و او بر علیه آنان قیام کرد و برادرش را از تخت به زیر کشید در میان سرزمینش کوه مقدس یا سری پادا جای داشت که مرکز بوداییان و جایگاه مخالفان او بود و بعلت بلندی تسخیر ناپذیر بود کالیداسا در نظرگاه کوه بهشتی زمینی ساخت با نقشی از حوریان بهشتی به دست معماری ایرانی بنا کرد که در زیبایی سرآمد زمان خود بود و نشانی از ناکامی کاهنان در مقابل شاه و کوه و معبد روی آن نشانی از ناکامی شاه
تا روزی که برادر کالیداسا با لشکری از هند بازگشت و بر اثر رم کردن فیل حامل کالیداسا شاه کشته لشکرش به هزیمت رفت پس از این واقعه هر سال بهار خیل عظیمی از پروانه های سفید به سمت کوه مقدس هجوم میبردند که روحانیون بودایی گفتند که این پروانه ها تناسخ لشکر کالیداسا هستند که هر سال برای تسخیر کوه در سالگرد لشکر کشی شاه نامشروع قیام میکنند و بر سنگ قرار دادی نقش کردند که اگر لشکر کالیداسا کوه را فتح کرد کوه مقدس واگذار به پروانه ها شود
پس از دوهزار و هفتصد سال انتقام کالیداسا گرفته شد کوه فتح و کاهنین رانده شدند
به دست لشکری از پروانه ها


جمله نغز

عشق تپه ایست که هر خری از آن بالا میرود
حتی شما دوست عزیز

9/11/2005

امروز

امروز تو راه که میومدم تو ویترین یکی از قصه های بچگی ام رو دیدم
بی معطلی خریدمش
دو ساعت تمام بچه شده بودم
فارغ از همه دغدغه ها و نگرانیها
چقدر سادگی بچگی خوبه
وقتی بزرگترین دغدغدت دیر شدن تحویل سروش کودکانه
***
حالا جالبیش اینه
که فردا هم فکر میکنم که چقدر این روزها آسوده بودم
----------
پی نوشت
الان که فکر میکنم اصلا باورم نمیشه که اینهمه مدت باشه که سیگار رو ترک کرده باشم
بیشتر که فکر میکنم بیشتر باورم نمیشه که من
اونم من
اصلا سیگاری شده باشم

امواج آرام دن


دن آرام رو خونديد؟
خانمي به من گفت همه زنها آرزو دارند آكسيينا باشند
ولي دست سرنوشت اونها رو تبديل به ناتاليا ميكنه
...
ميدونستيد اسم اصليش امواج آرام دنه؟
ولي محمد اعتماد زاده عنوان دن آرام رو ترجيح داد
من وقتي نوجوان بودم تفاوتش رو نميفهميدم
ولي حالا ميفهمم
ولي آيا واقعا ميفهمم؟

9/10/2005

از يك دوست

اين مطلب رو الا برام فرستاده
گفت با خوندنش به ياد من افتاده
***
ايمان نداري؟
نه، من فاقد ايمانم. براي همين زندگيم آن قدر سخت بود. من در آن زندگي هيچ ايماني نداشتم.
او به آرامي مشغول ارزش کاري زندگي قرن هجدهيميش بود. از او پرسيدم در آن زندگي چه چيز يادگرفته است.
درباره ي خشم و غضب ياد گرفتم. درباره ي کينه به دل گرفتن از مردم. همچينين بايد ياد مي گرفتم که زندگي من دست خودم نيست. مي خواهم زندگيم را کنترل کنم ولي نمي شود. بايد به استادان ايمان داشته باشم. انها مرا راهنمايي خواهند کرد. اما من ايمان نداشتم.احساس مي کردم از ابتدا لعنت شده ام. هرگز با خوشحالي به چيزها نگاه نکردم. ما بايد ايمان داشته باشيم...بايد ايمان داشته باشيم. و من شک دارم. به جاي ايمان شک دارم.

رنگ و نور


به در خواست دوستان و عزيزان كمي لاي پنجره رو باز كرديم يكم نور بياد تو
ولي خودمونيم ها خاكستري مه آلود هم عالمي داره ولي به پاي سياه غيرگون عمرا برسه

9/09/2005

هلو

يكي از بزرگترين لذت هاي زندگي من خوردن هلو در حمامه
نه ه ه ه ه ه ه ه ه بد برداشت نكنيد منظورم هلوي واقعيه از اون هلوهاي خيلي گنده
هلوي سرد و پر آب زير دوش آب داغ
خيلي سرد
انقد سرد كه وقتي تو مشتت ميگيري سرماشو پشت دستت حس كني
انقد سرد كه وقتي گاز ميزني انگار خنجر تو ناك ت فرو كردن
و شيرابش روي تنت بلغزه
يخ و حيات بخش
با خيسي روي تنت مخلوط شه كه وقتي نگاه ميكني نبيني كه اين سردي از كجاست
با چشم نبيني
با پوست داغت دنبالش كني
بهترين حالت وقتيه كه هلو در اون درجه از سفتي باشه كه مثل گوشت آدم به نظر بياد
وقتي دندونتو روش ميذاري اول يكم مقاومت ميكنه بعد دندونات فرو ميره
تك به تك فرو رفتنه دندونات رو حس ميكني
درون تن سرد يك هلوزير دوش آب داغ
وقتي لبهاتو از روي جاي زخم مرگ زده و سرد بر ميداري هجوم آب داغ روي لبها
باعث ميشه بي حس و مور مور بشن
و به يادت بيارن كه تو زنده اي
و از لذت چشماتو ميبندي
پوست هلو كركي و صورتي و زرده
ولي درونش به رنگ اشعه خورشيد روي نوك درختا وقت غروبه
گردي هلو روي كف دست و سرديش با هم تضاد داره
نرمي پوست و انحناش به آدم القا ميكنه يه چيز زنده تو دستشه
ولي سرماش ميگه افسوس
مرگ در كنار تست
پ.ن. فصل هلو داره تموم ميشه پس منم ديگه حموم نميرم

9/07/2005

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست

9/06/2005

رویا

از نصفه بلوار رد شده بودم
یهو چشمم بهش افتاد
صندلی عقب پژو نشسته بود
داخل ماشین تاریک بود
آخرین شعاعهای آفتاب غروب در پایان یک روز تابستانی با هاله ای از پاییز میتابید
باریکه ی نور از میان لب تا بالای ابرو را روشن کرده بود
زیبا بود یا نه مهم نبود ترکیب رنگ و نور حالتی فراموش ناشدنی بهش داده بود
تلالو آفتاب غروب کیمیا کرده بود به مجسمه ای ریخته از طلا خیره شده بودم
در میان تاریکی مطلق
چشمانی سبزفام داشت که با شعله ای زمردی درمیان صفحه ای از طلای مذاب میسوخت
با نگاهی بی تفاوت به به اطراف نگاه میکرد وقتی چشمانش چشمانم را لمس کرد آتش سبز زبانه کشید
به اندازه ابدیت
کمی بیشتر یا کمتر
در میان این رویا شناور بودم
با صدای حرکت ماشین ها دوباره به میان واقعیت پرتاب شدم
به راهم ادامه دادم لحظه ای به عقب برگشتم شاید باز...
دیدم که اون هم برگشته
در ذهنش چه بود؟

9/05/2005

سرگشته و رسوا

گفتم سلام
سرتو بلند کردی
لبخند قشنگتو تحویلم دادی
و با مهربونی تمام خودتو آماده کردی که حداقل یه ساعت مغزتو بخورم
...
قیافه متعجبت وقتی بلافاصله گفتم کار دارم باید برم وخداحافظی کردم
تو ذهنم حک شد
...
در همیشه روی یه پاشنه نمیچرخه

9/04/2005

خواب



صبح بازم انقد خوابیدم که ورم کردم
من زیاد میخوابم
خیلی زیاد علتش هم هست


خواب رویای فراموشی هاست
خواب را در یابم
که در آن دولت خاموشی هاست

با تو در خواب مرا
لذت ناب هم آغوشی هاست

من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها میبینم
و ندایی به من می گوید
گرچه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است
حمید مصدق

9/03/2005

دلبر


چشم های درشت
انقدر درشت که وقتی چشمها بازه پلکها توده میشه
دست های ظریف با انگشتهای کشیده بدون بند... ناخنهای پوست پیازی
پوست زیتونی شفاف
قد بلند و کشیده مثل یک نهال بادام
دهان کوچک و خوش فرم انگار در میان گفتن هیس متوقف شده
موی شبق و ابریشمی
چونه کوچیک و صورت پرنده شکل
باهوش باهوش باهوش و مهربون

which of these are like yours mon cher?






پيكان

آقا اين ايرونيا حافظشون چيزه عجيبيه
آلان هر ماشيني بخري ميگن ماشين خريدي
ولي چشماشون برق ميزنه ميگن فلاني يه پيكان صفرررررررررررررر خريده
آقا اين حافظه تاريخي چه ميكنه


با دخل و تصرف به نقل از جناب آقاي بهزاد قره چورلو

9/02/2005


دوباره آفتاب با گرمي ميتابه
امروز روز ديگريست
يكي از روزهاي خدا
امروز روز ديگريست

8/29/2005

mashhad live 2

fekrham ro kardam poste qabli ro ham eslah kardam...
hala midonam che kar konam,bazam haminja tasmimam ro gereftam khodaee az in be baad harvaqt gir oftadam miam ina esmesh ro ham porsidam esmesh hast abshar...
ye lahze haee to zendegi man hast ke to on lahze nagahan range asemon vasam avaz mishe va hame chi ye jor dige be nazar miad va vase hame chi rahe hali peida mishe...
to in lahze ha man hess mikonam ke ye dore az zendegim tamom shod va be dore badi pa gozashtam...
salam farda man daram miam...
seyed bahador
mashhad

8/25/2005

live from mashhad!

sorry baraye inke pinglish minvisam vali in coffenetesh male ahde jene...
valla didim baz mesle har sal mashadim baz meslle har sal to hamon coffe net neshastimo hamon shirmoz makhsos sakht aqaye shirmoz makhsos dastemone va on aqa bazam mesle parsal monde...
khodaee hatta agar nostalgic ham nabashi hali be hali mishi...
dar asl hame chi inja tamom shode hame ettefaqaye mohem zendegi man inja oftade...
agar mikhaid bedonid fereshte sar nevesht che shekle be sahebe inja sar bezanid.
ye ahang hast male craige davis ke har roz barmigarde shanbe manam harsal bar migardam hamonja ba in tafavot ke emsal tamame say khodamo mikonam ke inbar mesle qabl nashe...
parsal ro hamin sandali neshaste bodam poshte hamin miz hamin ahang bod,gerye mikardam,zajr mikeshidam,hala mifahmam ke bachegy bod aslan khandam migire...
eshq ham hatta vase khodesh qavanin dare hatta eshq ham bayad dar taadol bashe ke agar dar taadol nabashe ham khodesho nabod mikone ham toro ham mano...

ba amiqtarin ehteramat qalbi
seyed bahador mirrahimi
mashhad

8/24/2005


اكثر اوقات اين آدمها هستند كه به آخر خط ميرسند
گاهي اوقات هم آخر خط به آدمها ميرسد

8/23/2005

فرار


گاهي وقتها با تمام تلاشي كه ميكنم
با تمام تلاش
تمام تلاش
تمام
باز هم نمي تونم فرار كنم


8/21/2005

قصه

تا حالا تو آب چشمه حموم کردید؟
خیلی حال میده خیلی
اصلا زندگیه
من همیشه فکر میکردم که اونایی که تو قصه ها یک پری یی شیرینی چیزی تو چشمه میبینن خوش به حالشونه
ولی حالا فهمیدم که نه بابا
اونکه تو چشمه اس بیشتر خوش به حالشه
توصیه میکنم اگه روشو و جاشو دارید حتما امتحان کنید

نیستی

رفته بودم جنگل
چهار روز تمام از دنیا بی خبر بودم
خیلی لذت بخش بود
اصلا نمی دونستم موبایلم کجا هست چه برسه به اینکه نگران باشم که جواب مسیجمو میدی یا نه
میتو نستم راحت وانمود کنم که فراموش کردم
وانمود کنم که اصلا تو زندگیم نیستی هر چند از دید تو نیستم
نمیدونستم که کدوم روز هفته است
نمیخواستم بدونم چه وقت روز یا چه روزیه
میخواستم حس کنم که تو ابدیت شناورم
و حس کردم
وقتی که شب به غیر از یک دایره 2 متری اطراف آتش نستی مطلق بود
حتی ستاره ها هم دیده نمیشدن
هرکس هر چقدر که میگشت نمیتونست منو پیدا کنه
رفتم جایی که هم فراموش کنم هم فراموش بشم
وقتی که برگشتم به مرزهای تمدن و صدای زنگها بلند شد عذاب کشیدم
گفتم اگر روزی بمیرم بدترین عذاب برای من دوباره زنده شدنه
وقتی که تموم شد گفتم شاید حتی ابدیتی هم در کار نباشه
یا شاید حتی ابدیت هم منو اغنا نمیکنه
حتی ابدیت

8/05/2005


Do or do not
don't try!

8/04/2005

8/02/2005

زجر و لذت

لذت ميبرم از اينكه خداوند مرا اينگونه آفريده زجر ميكشم از انكه خداوند مرا اينگونه آفريده
لذت ميبرم وقتي كه حقم را به كمك ظاهرم ميگيرم زجر ميكشم وقتي مجبورم اينگونه حقم رو بگيرم
لذت ميبرم وقتي از خط عابر رد ميشم رانندهاي بوق ميزنه وقتي بهش براق ميشم خفه خون ميگيره زجر ميكشم كه منو مجبور كرده
لذت ميبرم وقتي كه كار اداري دارم با جديت از كارمند اسمش را ميپرسم و در چشمش نگاه ميكنم سرعت كارش زياد ميشه و ناگهان همه موارد حل ميشه زجر ميكشم كه اگر من اينطور نبودم؟
لذت ميبرم وقتي بعد از راي گيري در مورد تاريخ امتحان عده اي اعتراض كنان پيش من آمدند كه تو باعث شدي ما نا آگانه راي بديم و فقط به تو تاسي كرديم زجر ميكشم كه ميدانم اينها هر كدام فردا حداقل مدير خانوادهاي خواهند بود
لذت ميبرم وقتي به استادي در كمال ادب سلا م ميكنم سرشار از لذت ميشه زجر ميكشم وقتي ميبينم در جواب در مانده
لذت ميبرم وقتي كه به من توهين ميكنند به بهترين و مودبانه ترين نحو در خور شخصيت توهين كننده جواب ميدم زجر ميكشم كه چرا فردي به خودش اجازه داده اين كار را بكنه
لذت ميبرم وقتي ميبينم كه اگ فدي بخواد با من در بيوفته مجبوره از نيرنگ و حيله استفاده كنه زجر ميكشم كه چرا آدما نميتونن ببخشن
لذت ميبرم كه اهل ريا و پنهان كاري نيستم زجر ميكشم كه چرا همين باعث ميشه در ظاهر شكست بخورم
لذت ميبرم و زجر ميكشم




پي نوشت
خودمونيم ها چقد از خودم تعريف كردم ولي خوب همه اينها ام كه باشم بازم حماقتم كار دستم ميده



7/31/2005

سر گشته و رسوا

میدونی همش دروغ بود به خاطر هیچکس نبود تو راست میگی من همه حقیقت رو نگفتم
فقط به خاطر این بود که دوستت داشتم و به خاطر اینکه ترسو بودم
میترسیدم قبولم نکونی و باور نکنی دوستت دارم ولی حتی اجازه ندادم به خودم که ابراز کنم قبل از اینکه چیزی بگی یا چیزی بگم خودم حاشا کردم
چون ترسو بودم چون قبلش خیلی زجر کشیده بودم نمیخواستم دوباره تکرار شه خودت که دیده بودی
ولی به خاطر تو خیلی تلاش کردم بدون اینکه بدونی حتی تصور هم نمیتونی بکنی
میدونی وقتی هم اتاقت روزی 30 نخ سیگار بکشه ترک سیگار چه عذابیه؟ولی من ترک کردم
میدونی واسه من با اخلاق ماشینیم تغییر عادت چه مشکلاتی ایجاد میکنه؟
هر عیبی رو که داشتم باهاش جنگیدم به خاطر تو
:نه به خاطر خود خودت به خاطر اینکه یه جاخوندم
شایسته بودن و نرسیدن بهتر از شایسته نبودن و رسیدن است
ولی هیچوقت به زبان نیاوردم چون میدونستم هرگز از تو نمیتونم نه بشنوم چون میدونستم اگر بگی نه واست میشم عذاب هرروزه
...خیلی دوست داشتم نگاهم کنی خیلی
...وقتی که با ناباوری وآزردگی نگام میکردی هم غرق لذت میشدم هم غرق عذاب
دلم میخواست وقتی داری نگام میکنی دنیا وایسته و من بمیرم نه مرگ نه میخواستم سنگ شم میخواستم توام سنگ شی و این لحظه تا ابد کش بیاد ولی طاقت نگاهتو نداشتم از قدیم نگاهت منو مضطرب میکرد و حالا لهم میکرد خرد میکرد
به خصوص که میدونستم این نگاه یعنی من رو نمیخوای ولی همین نگاه هم واسه من حرمت داشت
نمیدونی وقتی وانمود میکردم از درون چه حالی داشتم
من من مرده گنده میرفتم های های گریه میکردم ولی چه فایده؟
یاد گرفته بودم که اصرار فایده نداره به خصوص با تو که همیشه ارده ات رو تحسین میکردم
همه چیز موند تو دل خودم
حالام که اینجا حرف میزنم واسه اینه که دردم رو به هیچکس نمیتونم حتی به مادرم
دارم پاره میشم گلوم داره میترکه
همش به خاطر اینه که ترسو ام

7/24/2005

22

...آخرين روزهاي 22 سالگي من مثل قطره هااي آب از ميان دستانم ميچكد

7/22/2005

7/21/2005

اراده

هميشه فكر ميكردم كه هيچ چيز در مقابل اراده انسان نميتونه بايسته و دير يا زود هر چيزي تسليم ميشه
ولي در مرور زمان به واقعيتي بر خوردم و اون اين بود كه من اين مطلب رو كامل و با همه ابعادش درك نكردم
خوب اين اراده رو همه قوي يا ضعيف دارن حالا اگر اين اراده مقابل يه اراده ديگه قرار بگيره چي؟
اين دو الماس اگر باهم برخورد كنن چي؟ اگر هم قدرت باشند تا ابد همديگر را ميخراشند تا هردو نابود شن و اگر يكي ضعيف تر باشه خرد ميشه و اين يك فاجعه اس
خرد شدن يك انسان
نابودي اراده يك انسان جنايت
و انتخاب بين اينكه تو خرد بشي و يا رقيبت
و اگر غالب شي هميشه عذاب وجدان دنبالت ميا
اگر ميدان مبارزه رو ترك كني هميشه دچار حسرت خواهي بود
....

7/14/2005


7/12/2005

snob

جوینده یابنده است
پدیده ای که پیش خودم اسمش را گذاشته بودم نوفرهنگی قبلا کلی مورد مشکل بوده و کلی هم روش تحقیق شده
تحت نام
snob و snobism
دنبالش بگردید

7/02/2005

7/01/2005


THE MOON

6/19/2005

دوستم دوستانش را دعوت كرده بود عروسي...با هم رفتيم به خاطر دوستمون،اون وقتي كه سخت گذشت گفتيم به خاطر دوستمون و اون وقتي كه خوش گذشت گفتيم به خاطر دوستمون و گذشت...آخر شب شب آخر بود موقع رفتن بود و خداحافظي...هر چند كه خداحافظي موقتي به نظر ميومد ولي بار سنگين هر خداحافظي رو روي دوش ما گذاشته بود.نميدونم كي شروع كرد يا به خاطر چي شروع كردولي وقتي شروع شد همه همراهش شديم مثل يك مناجات دسته جمعي...حلقه زديم دست در شانه هم شانه به شانه به خواندن آوازي كه نشان از علائق مشترك ما،نشان از دوستي ما بود.با يك صدا مثل يك تن واحد...ما حلقه اي بوديم يكسان با يك روح مشترك...حلقه اي كه جهان را در بر ميگرفت و جهان آن را در بر ميگرفت.
و خوانديم آوازي را كه مهم نبود چه آوازي بود...فقط نشاني بود از زماني كه با هم بودم و با هم هستيم.از سختي هايي كه با هم كشيديم خوشي هايي كه با هم ديديم،از سفره هايي كه با هم گسترديم و با هم بر سر آن نشستيم،از كدورتها از بخششها،از دوستي ها از مهرباني ها...از زمان با هم بودن...از رفاقت...
با هم ميخوانديم،با هم موج بر مي داشتيم.وجودي يگانه و مطلق بوديم و من در اين لحظات احساس كردم كه هيچ انساني به تنهايي كامل نيست و در واقع به تنهايي انسان نيست.
همه چشمها به ما خيره شده بودند،برخي متعجب برخي با چشمان اشك آلود بسياري سرشار از محبت و برخي با حسرتي عميق...كه دوستس و يگانگي را فرياد ميزديم و آسمان را به مبارزه مي طلبيديم.
شايد ما از هم جدا شويم كه ميشويم و دست سرنوشت هر يك از ما را به گوشه اي پرتاب كند ولي خوشحالم كه لحظه نابي از دوستي را چشيدم كه كمتر كسي تجربه آن را داشته و هرگز كساني را كه همراه من در اين لحظه اوج حضور داشتند را فراموش نخواهم كرد...تا زماني كه برخيزم تا جوابگو باشم...

6/16/2005

science

If our Gods & our hopes are nothing but scientific phenomenas
then must be said our loves are scientific as well
l'eve de' futur

6/13/2005

شهامت

مهرداد عزيز
مدت زيادي به خوشبيني و بدبيني فكر كردم و اينكه چطور در شرايط يكسان فردي خوشبين و فردي بدبين است خوشبيني احتياج به شهامت و شجاعت دارد و مهمترين عاملي كه فرد بدبين را از فرد خوشبين جدا ميكند جرات آن فرد در مواجه با وقايع خوب و بد زندگي است اينكه اين توانايي را در خود بيبيني كه از پس پستي و بلندي هاي زندگي بر آيي يا اينكه خود را در مقابل شرايط محيطي در مانده حس كني و شجاعت يك مسئله اكتسابي است و توسط تمرين مداوم به دست مي آيد و با قطع تلاش از دست ميرود پس اولين اقدام براي اصلاح ديد اصلاح قلب است

شكست

هر شكستي قابل بخشايش است به جز شكست در خودكشي

6/11/2005

زندگی

ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غاطکی میرود
و گفتن اینکه سگ من نبود
**************
ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد
**************
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وا نهادن و گفتن
که دیگر نمیشناسمش
**************
ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن اینکه من این چنینم
ساده است که چگونه می زییم
**************
باری
زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم
مارگوت بیکل/احمد شاملو

6/10/2005

نوفرهنگي

يه سوال جامعه شناسانه واسم پيش اومده
ديدم كه ما در جامعه امون پديده اي دارم به اسم نوفرهنگي يه چيزي مثل نو كيسه گي با همون حالتها و عوارض
حالا ميخوام بدونم كه اين قضيه از كي شروع شده و چي باعث ميشه كه آدما اينجوري بشن؟

...شايسته

:جايي خوندم كه
شايسته بودن و نرسيدن بهتر است از شايسته نبودن و رسيدن
داشتم فكر ميكردم كه چقدر حرفه قشنگيه ولي از طرف ديگه به ابعاده حسرتي كه به جا ميگذاره فكر كردم
ولي خوب هميشه بايد اهم و في الاهم رو مد نظر داشت

6/03/2005

...ايثار

خورشيد باش
تا اگر خواستي بر جايي نتابي
نتواني

5/14/2005

...به گاه پلک زدن میگذری
...کاش ماهی بودم

5/06/2005

...آرزو

...باز هم حواسم نبود آرزوم برآورده شد
!!!از گفته هاي فلسفي يك آدم خوشبخت؟

5/05/2005

كفر

خدايا تو بوسيده اي هيچگاه
لب سرخ فام زني مست را
ز وسواس لرزيده دندان تو
به پستان كالش زدي دست را
******************
خدايا تو لرزيدهاي هيچگاه
به محراب كمرنگ چشمان او
شنيدي تو بانگ دل خويش را
ز تاريكي سينه اي تنگ او
******************
خدايا تو گرييده اي هيچگاه
بدنبال تابوتهاي سياه
ز چشمان خاموش پاشيده اي
به چشم كسي خون به جاي نگاه
******************
دريغا... تو احساس اگر داشتي
دلت را چو من مفت ميباختي
نصرت رحماني

4/30/2005

...

در هر سيستم سوالي وجود دارد كه هرگز نبايد پرسيده شود
سوالي كه پايداري سيستم وابسته به ابهام آن است

4/23/2005

truth...

مرز بین حقیقت و دروغ در واقع همان مرز بین دانستن و نداستن است
و هر فرد به اندازه دانش و شعور فردی خود مسئول است در برابر آنچه میگوید و آنچه میکند

4/19/2005

creation...

در تولد هر كودك دو خلقت موجود است
خلقت يك مادر
خلقت يك فرزند

4/13/2005

در اين در گه كه گه گه كه كه و كه كه شود ناگه
مشو غره به روز خود كه از دهر نيستي آگه
حالا اينو سه بار پشت سر هم سريع بخون بعد به من بگو چه احساسي نسبت به زبان مادريت داري؟

4/12/2005

Am i...

ARE MY LIPS UNKISSABLE?
ARE MY EYES UNLOOKABLE?
IS MY SKIN UNTOUCHABLE?
AM I UNLOVABLE?
.........................................
ARE LIPS UNKISSABLE?
ARE MY EYES UNLOOKABLE?
IS MY SEX UNDOABLE?
AM I UNLOVABLE?
ARE MY WORDS UNLISTENABLE?
ARE MY HANDS UNTOUCHABLE?
AM I UNDESIREABLE AM I UNLOVABLE?
Darren Hayes / Robert Conley; from song unloveable

4/02/2005

humanity...

3/31/2005

يه سوال فرض كنيد كه داروسازيد و يه معتاد با يه نسخه كه اصلا حالت درماني نداره و همش افيون جاته اومده پيش شما خوب از نظرقانوني شما ميتونيد و از نظرمالي بايد! نسخه رو بپچيدخوب حالا يه فاكتور ديگه وارد ميكنيد اونم اينه كه ميدونيد پول اينا رو از شكم زن و بچش زده و داره خرجه عمل ميكنه حتي از شكم خودش! خوب حالا شما چه كار ميكنيد؟به اون دكتر كه اين نسخه رو داده چي ميگيد؟دقت داريد كه شما حق دخالت در كار افراد رو نداريد و هركس اراده آزاد داره ولي با خودتون چطور كنار مياييد؟افكار قهرمانانه و فانتزي رو بذاريد كنار و به من بگيد چكار ميكنيد؟

3/30/2005


پدرم روضه رضوان به دوگندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جوي نفروشم Posted by Hello

3/29/2005

اي دوست
اين روزها با هركه دوست ميشوم
احساس ميكنم آنقدر دوست بوده ايم
كه اكنون
...ديگر وقت خيانت است
نصرت رحماني

...نكته

هيچ دقت كرديد وقتي مشكلات يك جامعه زياد باشه آدما دو دسته ميشن دسته اول كه كلان بيخيال اين ميشن كه چرا مشكل دارن و دورو برشون چه خبره و فقط به كمك غريزه سعي ميكنن مشكلاتشونو حل كنن دسته دوم كه سعي ميكنن فكر كنن و راه حلي پيدا كنن انقدر مشكل جلو روشون هست كه نميدونن به كدوم فكر كنن و علت كدومو پيدا كنن بازم همين حالت باعث عدم حل شدن مشكلات قبلي و عدم آمدگي براي مشكلات بعدي ميشه و يه چرخه باطل به وجود مياد كه معلوم نيست مارو كجا ميبره

3/28/2005

...در آغاز

و چون در همه كهكشان چيزي ارزنده تر از ذهن نيافتندوطلوع آن را همه جا ترغيب كردندوبه صورت كشاورزان در مزرعه كيهاني درآمدند تخم كشتند و گاهي درويدند
و گاهي فارغ از شور و هيجان مجبور به وجين شدند
arthur.c.clark, 2001 a space odysse...