6/19/2005

دوستم دوستانش را دعوت كرده بود عروسي...با هم رفتيم به خاطر دوستمون،اون وقتي كه سخت گذشت گفتيم به خاطر دوستمون و اون وقتي كه خوش گذشت گفتيم به خاطر دوستمون و گذشت...آخر شب شب آخر بود موقع رفتن بود و خداحافظي...هر چند كه خداحافظي موقتي به نظر ميومد ولي بار سنگين هر خداحافظي رو روي دوش ما گذاشته بود.نميدونم كي شروع كرد يا به خاطر چي شروع كردولي وقتي شروع شد همه همراهش شديم مثل يك مناجات دسته جمعي...حلقه زديم دست در شانه هم شانه به شانه به خواندن آوازي كه نشان از علائق مشترك ما،نشان از دوستي ما بود.با يك صدا مثل يك تن واحد...ما حلقه اي بوديم يكسان با يك روح مشترك...حلقه اي كه جهان را در بر ميگرفت و جهان آن را در بر ميگرفت.
و خوانديم آوازي را كه مهم نبود چه آوازي بود...فقط نشاني بود از زماني كه با هم بودم و با هم هستيم.از سختي هايي كه با هم كشيديم خوشي هايي كه با هم ديديم،از سفره هايي كه با هم گسترديم و با هم بر سر آن نشستيم،از كدورتها از بخششها،از دوستي ها از مهرباني ها...از زمان با هم بودن...از رفاقت...
با هم ميخوانديم،با هم موج بر مي داشتيم.وجودي يگانه و مطلق بوديم و من در اين لحظات احساس كردم كه هيچ انساني به تنهايي كامل نيست و در واقع به تنهايي انسان نيست.
همه چشمها به ما خيره شده بودند،برخي متعجب برخي با چشمان اشك آلود بسياري سرشار از محبت و برخي با حسرتي عميق...كه دوستس و يگانگي را فرياد ميزديم و آسمان را به مبارزه مي طلبيديم.
شايد ما از هم جدا شويم كه ميشويم و دست سرنوشت هر يك از ما را به گوشه اي پرتاب كند ولي خوشحالم كه لحظه نابي از دوستي را چشيدم كه كمتر كسي تجربه آن را داشته و هرگز كساني را كه همراه من در اين لحظه اوج حضور داشتند را فراموش نخواهم كرد...تا زماني كه برخيزم تا جوابگو باشم...

1 comment:

Anonymous said...

tajrobehye naabi bood! az khoondanesh lezat bordam...