4/20/2006

dear

بهت گفتم كه هر روز از روز قبل عزيز تري
.
.
.
.
.
دروغ گفتم
.
.
.
.
.
هر ساعت عزيز تري

neo story

و غول قصه ما
شيشه عمرش را از اشك چشمش پر كرد
و ماهي كوچولوي قصه مجاور را
در آن خانه داد
تا قصه جديدي آفريده شود

4/14/2006

كودكي

ديشب نامزدي دختر عمه ام بود
وقتي بچه بوديم دوست داشت دائم لپمو بكشه و من هميشه از اين كارش فراري بودم
توي هاگير واگير اركستر و بزن و بكوب يه لحظه ديدم داره باز لپم رو ميكشه با چشمهاي پر اشك
گريه ام گرفت
داشت با بچگيش خداحافظي ميكرد
با گذشته
كاري كه همه ما مجبوريم روزي انجام بديم
كاش آدم بتونه هميشه بچه بمونه
كاش هرگز هيچ خداحافظي وجود نداشت

4/02/2006

قسم

دلم رو
با همه تنهاييش
سرگردانيش
غريبيش
با همه عشقش
با همه محبتش
نصف كردم
گذاشتم وسط
تا هر نيم اشو كه دوست داشتي برداري