4/14/2006

كودكي

ديشب نامزدي دختر عمه ام بود
وقتي بچه بوديم دوست داشت دائم لپمو بكشه و من هميشه از اين كارش فراري بودم
توي هاگير واگير اركستر و بزن و بكوب يه لحظه ديدم داره باز لپم رو ميكشه با چشمهاي پر اشك
گريه ام گرفت
داشت با بچگيش خداحافظي ميكرد
با گذشته
كاري كه همه ما مجبوريم روزي انجام بديم
كاش آدم بتونه هميشه بچه بمونه
كاش هرگز هيچ خداحافظي وجود نداشت

No comments: