11/25/2006

رنج و لذت

اين روزها دائم به آدمهايي برخورد ميكنم كه تر جيح ميدن تو زندگي لذتي نداشته باشند و در عوض رنجي هم نكشند به جاي اينكه بعد از مدتي زحمت به لذت برسند...آدمهايي كه ترجيح ميدن ييشتر به يه درخواست محترمانه جواب رد بدن تا يه دستور بي ادبانه چون شق اول در كمال ادب راهشو ميكشه ميره ولي شق دوم ممكنه دردسر ايجاد كنه...حالا نكته جالبش اينجاست كه ميبينم خودم هم گاهي همين كار رو ميكنم!!شما چي؟

11/20/2006

wc

بالاخره كسي فهميد چرا ايستگاههاي مترو دستشويي ندارن؟

11/12/2006

شكمي

"هوكامه هم ناهاره هم شامه"
هروقت اين شعار تبليغاتي رو ميخونم از زندگي منزجر ميشم
فكرشو بكن ناهار و شام هوكامه بخوري...اي خدا

10/11/2006

lament

امروز روز ديگري از روزهاي ديگر است
باز همان احساس هميشگي را دارم كه زمان مثل قطرات آب از لاي انگشتم ميلغزد و فرار ميكند و من هرچقدر هم انگشتانم را به هم فشار ميدهم نميتوانم از هرز رفتنش جلوگيري كنم
ديگر دروغ نميگويم كه فردا روز ديگري است كه امروز روز ديگري بود كه از كمر شكست
ديگر از مبارزه خسته شدم حس ميكنم اسير دست نيروي عظيمي هستم كه با لذت با من بازي ميكند درست مثل مورچه اي كه پسر بچه اي با آن بازي ميكند و انگشت خود را در مسير حركت مورچه قرار ميدهد و با هر چرخش مورچه دگر بار و دگر بار اين كار را تكرار ميكند
ديگر دست از تقلا برداشته ام مانند غريقي كه جهت سطح آب را نميدانددر ميان آب تيره شناور شده ام
در رخوت و تعليق منتظر مانده ام و از بازي جريان آب با موها و انگشتانم لذت ميبرم
گاهي بارقه نوري ميبينم كه جوابم لبخند كم رمقي است
هر صبح با تنفر وترس ازخواب بيدار ميشوم
تنفر از ادامه بازي بيهوده زندگي و تكرار روز مرگي ها
ترس از اينكه روزي شهامت بيدار شدن را از دست بدهم
ولي هنوز اميد هست
برق اميد در چشمان پرمحبت تو
لحظاتي كه در آن همه چيز در بوي شيرين و رخوت انگيز تو گم ميشود
تمام تاريكي ها با شنيدن صداي روح انگيزي متواري ميشوند
و من به خود ميگويم هنوز هستم

9/30/2006

عشق

عشق پرسشی است مداوم...سوالی مدام از خود و از معشوق
عشق پرسشی است بینهایت که هر کس در پاسخ دادن به آن اثبات وجود خود را می جوید
هر لحظه پرسشی پرسیده میشود که عشق است و پاسخی شنیده میشود که وجود است
هر لحظه سوالی جدید و پاسخی جدید
که این پویایی بودن است وعشق ورزیدن
عشق پرسشی است مدام و پاسخی است مداوم

8/10/2006

مشغوليت

ديشب داشتم با عجله دنبال كاري ميرفتم
مسيرم از كوچه هاي چند صد ساله ميگذشت
تاريك و قديمي
ملغمه اي از اشكال خاكي رنگ
هيچ نشاني از حضور انسان نبود
هيچ صدايي
هيچ حركتي
روي قدمهام متمركز شده بودم
سريع و محكم
ناگهان چشمم به سايه خودم افتاد با خطوط واضح
سياه و تيره در ميان مه خاكستري درخشان
لبخند زدم و سرم رو بردم بالا و گفتنم
سلام
سلام دوست قديمي
ماه در اوج زيبايي و جلال رمز آميزش
مخمور و دل انگيز توآسمون شناور بود
زرد و سفيد در ميان هاله اي به رنگ دود سيگار
خيلي وقت بود نگاهش نكرده بودم
فراموشم شده بود
ترسيدم
خيلي ترسيدم
ترسيدم كه وقتي كاملا وارد گود زندگي بشم همه اينها از يادم بره
يادم بره شب تابستون چه بويي ميده
هواي زمستون چه بافتي داره
شيطنت باد بهار از يادم بره
طعم گرم و ترش بارون پاييز
نكنه يادم بره؟

8/01/2006

روز جهانی اردو

با عرض سلام و خسته نباشید
خواستم بگم که تولدم مبارک با 4 روز تاخیر...با وجود اینکه زندگی خیلی سخت شده خیلی هم شیرین شده...با تشکر از ماهی جونم...فردا هم روز جهانیه اردو میباشد همینجا از اسدی تشکر مینمایم و تولدشو تبریک میکنم که هی ما را اردو مینماید.......این اسدی یه بار یه جمله گفت که تا آخر عمرم تو گوشم زنگ میزنه گفت"بزار هر کی هر کار میخود بکنه هر جور میخواد باشه تو خودت باش" و این بود انشای من

7/18/2006

زندگي

زندگي لحظاتي نيست كه نفس ميكشيم
زندگي لحظاتي نيست كه نفس خود رو بيرون ميديم
زندگي لحظاتيه كه از هيجان توانايي بيرون دادن نفسمون رو نداريم...خوش باشيد

7/09/2006

میدونی؟

خواستم بهت بگم بدونی
ستاره منی
تو این شب تاریک و دلگیر
خواستم بگم بدونی
ماه شب چهارده منی
که همه چی تو نوری که میتابونی قشنگ و شاعرانه است
خواستم بگم بدونی
نسیم خنک شبانگاهمی
که نوید فردای تازه است
خواستم بگم بدونی
فلق طلوعی
در پایان شب وهم
امید ادامه زندگی
خواستم بدونی
ماهی کوچولوی منی
که تنگ تاریک دلمو روشن و پر از زندگی کردی
فقط خواستم بدونی
...
میدونی؟

میدونی؟

خواستم بهت بگم بدونی
ستاره منی
تو این شب تاریک و دلگیر
خواستم بگم بدونی
ماه شب چهارده منی
که همه چی تو نوری که میتابونی قشنگ و شاعرانه است
خواستم بگم بدونی
نسیم خنک شبانگاهمی
که نوید فردای تازه است
خواستم بگم بدونی
فلق طلوعی
در پایان شب وهم
امید ادامه زندگی
خواستم بدونی
ماهی کوچولوی منی
که تنگ تاریک دلمو روشن و پر از زندگی کردی
فقط خواستم بدونی
...
میدونی؟

6/21/2006

millions

I'm not the one in a million
I'm a million in the one...

6/11/2006

تهنايي

ميدوني...وقتي همه آدمها دارن يه كاري رو ميكنن و تو يه كار ديگه ميكني يه حس دوگانه بهت دست ميده هم خوشحالي كه با همه آدمها فرق داري هم از تنهايي ناراحتي...تنهايي كه مدتيه از من سراغي نميگرفت باز اومده پيشم...آخه اونم فوتبال دوست نداره(دو نقطه دي) خداوند من رو از شر افكارم حفظ كند...آمين

6/10/2006

يكي بود اون يكي هم بود

يه روز يه آدم چل بود
كه يهو رفت و ديگه برنگشت...چند روز بعد كه اومد باز رفت و ديگه برنگشت....و اون آدم چل همونطور كه بود هست

6/04/2006

لطفا خودتونو دستكاري نكنيد اشكال از فرستنده اس

آخرين خبر:مرد مرده صداش رفته تصويرش مونده...البته قراره به زودي حنجره ام دوباره كار كنه و من باز حرف بزنم...انقد ننوشتم كه صدامو ازم گرفتن...البته جاي تبريك داره به شنونده اختصاصي تمام حجم عظيم حرفهاي من كه حالا كمتر مغزشو نشخوار ميكنم...خلاصه كه اگه بهم زنگ زديد اون يكي ديگه كه گوشيو بر ميداره منم!!؟ و خر خرو فش فش و سوت از تلفن نيست از گلو بنده است ...يا علي

اومدم ديدم هستم

آي...آي...آخ آخ...آي ي ي ي -
آخي...كجاته؟-
به شما هيچ ربطي نداره!!؟-

5/18/2006

ابرام آق ولي

غيبتم زياد شده مثل اينكه بايد برم با وليم بيام...هان؟

4/20/2006

dear

بهت گفتم كه هر روز از روز قبل عزيز تري
.
.
.
.
.
دروغ گفتم
.
.
.
.
.
هر ساعت عزيز تري

neo story

و غول قصه ما
شيشه عمرش را از اشك چشمش پر كرد
و ماهي كوچولوي قصه مجاور را
در آن خانه داد
تا قصه جديدي آفريده شود

4/14/2006

كودكي

ديشب نامزدي دختر عمه ام بود
وقتي بچه بوديم دوست داشت دائم لپمو بكشه و من هميشه از اين كارش فراري بودم
توي هاگير واگير اركستر و بزن و بكوب يه لحظه ديدم داره باز لپم رو ميكشه با چشمهاي پر اشك
گريه ام گرفت
داشت با بچگيش خداحافظي ميكرد
با گذشته
كاري كه همه ما مجبوريم روزي انجام بديم
كاش آدم بتونه هميشه بچه بمونه
كاش هرگز هيچ خداحافظي وجود نداشت

4/02/2006

قسم

دلم رو
با همه تنهاييش
سرگردانيش
غريبيش
با همه عشقش
با همه محبتش
نصف كردم
گذاشتم وسط
تا هر نيم اشو كه دوست داشتي برداري

3/28/2006

سالگرد

يك سال از باز كردن اينجا گذشت
يك سال پر از ماجرا و خاطره...يك ساله كه بعضي از احساساتم فكرهام و خاطره هامو با شما در ميون ميزارم...حرفهام رو براي كسايي ميزنم كه برام مهم نيست ميشناسنم يا نه و از اين كار لذت ميبرم حرفهايي رو كه هرگز نميتونستم بزنم زدم وجه هايي از شخصيتمو كه به دقت پنهان ميكردم اينجا نشون دادم از علائق پنهان و آشكار و لذتهاي مشروع و ممنوع حرف زدم...و اين يكسال چقدر سريع گذشت
***
پي نوشت:يه پليس يه مجرم رو دستبند زده بود ميبرد يهو يه تركه از اون ور خيابون دويد اومد به پليسه گفت آقا آقا ما دوتا رو كجا ميبري...ملتفتي كه؟

3/26/2006

بالاخره

بالاخره ميديدمش
نيم ساعت زود رسيدم.اولش موسسه رو پيدا نكردم گيج بودم
اونم يه ربع زود رسيده بود.از در كه وارد شدم ديدمش ولي اون منو نميديد از آرنج به پائينشو ميديدم با اين وجود بلافاصله شناختمش پاهاي كوچولوش تو يه جفت كفش كالج صورتي مثل پاهاي عروسك...با حالتي محجوبانه نوك پاهاشو به طور نامحسوسي به سمت هم نگه داشته بود شلوار پاكتي و يه مانتوي بلند با دكمه هاي مثل پالتو تنش بود دسته كيف كوچيكشو با دو دست نگه داشته بود دستهاي ظريف و قشنگي داشت با انگشتهايي با بندهاي بلند و با همون انگشتها دسته كيف رو فشار ميداد حالا كه انقدر نزديك بود مضطرب شدم يه نفس عميق كشيدم جلو رفتم و سلام كردم...بالاخره ديدمش

3/23/2006

send to all...

سند تو آل عزيز از اينكه باز امسال ازت چند تا كارت دريافت كردم ممنون
منو ببخش كه امسال چيزي واست نميفرستم
و همين جا ميخوام براي تمام زحماتت ازت تشكر كنم تو هر سال جواب تبريكايي كه ميگفتمو به جاي بقيه جواب ميدادي
سند تو آل عزيز با وجودي كه گاهي تو تنها كسي بودي كه ازم ياد ميكردي ولي من ازت خوشم نمياد و نميومد چون حس ميكردم اگر براي تو چيزي بفرستم درسته كه به همه منتقلش ميكني با حداكثر امانت ولي فرديت دوستام ناديده گرفتم تو مثل بچه فضولي هستي كه من با هركي صحبت ميكنم تو جواب ميدي از دستم ناراحت نشو ولي هستي
به هر حال امسال منتظر اس ام اس يا ميلي از من نباش
سال خوبي داشته باشي
***

3/21/2006

سال نو مبارك

3/17/2006

صدا كن مرا...

گاهي خوشبختي كه به دنبالش هستي در همين نزديكي گوشه اي كز كرده و نشسته و منتظر كه جلو بري و در آغوشش بگيري و تو بي خبر بارها از كنارش گذشتي...آرامشي كه ساعتها منتظرش چشم به در دوختي جايي در پشت پلك خسته نقش بسته و منتظره يه لحظه چشمتو هم بزاري...سعادت شايد همون سلام هر روزه اي بوده كه به يه دوست قديمي دادي و به سرعت از كنارش گذشتي تا وقت بيشتري براي جستجوي سعادت داشته باشي...سال جديدي پيش رو دارم و تصميم دارم ازش لذت ببرم...تصميم دارم ازش لذت ببريم...

3/13/2006

فریب

قصد من فریب خودم نیست دل پذیر
قصد من
فزیب خودم نیست
اگر لب ها دروغ میگویند
از دستهای تو راستی هویداست
من از دست های توست که سخن میگویم
شاملو

3/09/2006

bring me to life

How can you see into my eyes

Like open doors.

Leading you down into my core

Where I’ve become so numb.

Without a soul

My spirit’s sleeping somewhere cold

Until you find it there and lead it back home.



(wake me up.

Wake me up inside.

I can’t wake up.

Wake me up inside.

Save me.


Call my name and save me from the dark.

Wake me up.


Bid my blood to run.

I can’t wake up.

Before I come undone.

Save me.

Save me from the nothing I’ve become.)


Now that I know what I’m without

You can’t just leave me.

Breathe into me and make me real

Bring me to life.



[chorus]



Bring me to life.

I’ve been living a lie

There’s nothing inside.

Bring me to life.



Frozen inside without your touch,

Without your love, darling.

Only you are the life among the dead.



All of this sight

I can’t believe I couldn’t see

Kept in the dark

But you were there in front of me



I’ve been sleeping a 1000 years it seems.

I’ve got to open my eyes to everything.



Without a thought

Without a voice

Without a soul



Don’t let me die here

There must be something wrong.

Bring me to life.



[chorus]



Bring me to life.

I’ve been living a lie

There’s nothing inside.



Bring me to life
evanescense

3/05/2006

everdream

در ميان باغ قدم ميزد.بين رديفي از درختان پرشكوفه گيلاس...پژواك به صدا درآمد صدايي كه ز همه طرف و از هيچ طرف بود
گفت:وجود سرگرداني از آنسوي ديوارهاي آتشين درخواست كرده شما رو ببينه...درخواستي كه از ميان آتش و تاريكي برخواسته ولي شنيده شده...به دلايلي تصميم به شما واگذار شده...
نگاهي به شكوفه هاي نورس گيلاس انداخت،لحظه اي لبها رو روي هم فشار داد و با ترديد گفت:باشه...اجازه بديد بياد
پژواك زمزمه كرد:اجابت خواهد شد
لحظه اي بعد روشنايي دچار نقصان شد انگار كه دري باز شد و شمعي سو سو زد
و صداي آشنايي گفت:سلام...برنگرد...نميخوام منو اين شكلي ببيني...شايد به نظر همه مضحك بياد حتي به نظر تو...ولي براي من فرق ميكرد...او هم منظورمو فهميد
صدا با زهر خندي در خود ادامه داد:در زمين الان 2253 سال از اون گذشته و باز 12/12 3/3 و 2/2 شده و من همونطور كه بهت گفته بودم شخصا اومدم يادآوري كنم
پوزخندي به لبش اومد و كم كم تبديل به لبخند شد و ناگهان لبخند در درد مچاله شد به سمت صدا چرخيد
ولي چيزي ديگه اونجا نبود
فقط باراني از شكوفه هاي گيلاس كه در ميان نسيمي نامحسوس ميرقصيند

2/27/2006

لبه تاريكي

میبینی که روی احساساتم کنترل دارم... کنترل دارم چون دیگه هیچ فشاری وجود نداره.دیگه مهم نیست که کارهام غلطه یا درست حالا میفهمم همه رفتارهای غیر عادیم به خاطر استرس این بود که نکنه از دستت بدم و حالا که دیگه نیستي ديگه مهم نيست...دوباره شبيه عادي ميشم
***
از اینکه دورو برم شلوغ باشه خسته میشم...مثل اینکه به تنهایی معتاد شدم...وقتی به گوشه ای پناه میبرم انگار که حب تریاک خوردم تلخ ولی ناگزیر...آرامش و لذتي که به یه معتاد میده ولی ارضا کننده نیست...بدم میاد ازش ولی بدون اون میمیرم
***
آلبوم لبه تاريكي اريك كلاپتن رو گرفتم چقدر من اين سريال رو دوست داشتم و بيشتر از اون اين موسيقي سحر كننده...اين حس شناوري در لبه تاريكي

2/23/2006

آدامس

حس ميكنم مثل آدامسي شدم كه تا بي نهايت كشيده شده،ولي هنوز پاره نشده...اگر ضربه آخر رو بخورم
نمي دونم...شايد برم جلو آينه قدي اتاقم وايستم و يه شيشه شكسته به شكل هلال ماه رو فرو كنم تو رگ و ريشه گردنم
يا شايد برم رو يه ساختمون خيلي بلند يه شيرجه قشنگ و تكنيكي بزنم و قبل از اينكه اسير دست جاذبه بشم چند ثانيه از آزادي مطلق لذت ببرم
يا شايد يه داروي ضد تشنج بخورم و خودمو با يه رقص وحشيانه بدرقه كنم
يا اينكه
يا اينكه تيپ زدم رفتم دختر بازي
مثلا برم ايران زمين
و خودمو يه ذرت با پودر پنير مهمون كردم
هنوز نميدونم
چون هنوز اون رشته باريك تر از مو پاره نشده

2/19/2006

prelude

من برای فهم انسان یه نمودار فرض کردم که محور عمودیش تعداد احتمالات مختلف رفتاریه و محور افقیش طیفی که ابتداش حیوان و انتهاش ماشین هوشمند ودرمیانه انسانه...یه نمودار زنگوله ای... مسلما میدونید که احتمالات رفتاری در حیوان و در ماشین خیلی کمه مسلما شما از حیوان گرسنه یه رفتار بیشتر انتظار ندارید و همچنین از ماشینی که برای کار خاصی برنامه ریزی شده به همچنین...ولی انسان در میانه قرار داره به نظر من البته با بالاترین تعداد احتمال رفتاری...ولی از نظر اکثر افراد انسان کسیه که در دو طرف این نمودار قرار داره ولی واقعا این انسانیته؟
انضباط،صداقت،وفاداری،عشق،ثبات قدم،شجاعت،ایثار و همه چیزهایی که به عنوان صفات خوب انسانی شمرده میشند در واقع صفات ماشین و یا حیوان هستند صفات موجوداتی که یا نمیتونند یا نمیخوان غیر از اونی که باید، عمل کنند من چیزی رو که به عنوان اخلاق شناخته میشه رو رد یا تقبیح نمیکنم ولی این برام سواله که واقعا انسان جه موجودیه؟اگر روبوت هوشمندی وجود داشت آیا صدیق تر وفا دارتر ایثار گرتر از اون پیدا میشد؟ به راحتی در مواجهه با بزرگترین خطرها قرار میگرفت بدون اینکه بپرسه چرا؟صلا چرا ما معیار خوب و بد رو برای انسان به کار میبریم؟به نظر من ما فقط دو معیار آگاهی و ناآگاهی رو داریم...همین
تنها تفاوت بین اینها تفاوت در آگاهیه اینکه آگاهانه ایثار کنند آگاهانه عشق بورزند وآگاهانه بمیرند ولی آیا ما وقتی که کار خوبی رو انجام میدیم واقعا آگاهانه است؟واقعا میدونیم چرا این کار بده یا خوب؟اگر من انسان خوبی هستم بنا به تعریفات موجود آیا واقعا انسانم؟یا حیوانی سر به زیر یا ماشینی متعهد؟
گاهی افکار عجیبی به سرم میزنه...خیلی عجیب
#
پی نوشت:اسم وبلاگمو یه مدت عوض کردم ولی دیدم همین خیلی بهترتره
پی نوشت2:هیچ دقت کردیدنادیده گرفتن احساسات خیلی آسون تر از کنترلشونه

2/15/2006

بر سرماي درون

همه
لرزش دست و دل‌ام
از آن بود
که عشق
پناهي گردد،
پروازي نه
گريزگاهي گردد.

آي عشق آي عشق
چهره‌ي آبي‌ات پيدا نيست.



و خنکاي مرهمي
بر شعله‌ي زخمي
نه شور شعله
بر سرماي درون.

آي عشق آي عشق
چهره‌ي سرخ‌ات پيدا نيست.

[]

غبار تيره‌ي تسکيني
بر حضور وهن
و دنج رهايي
بر گريز حضور،
سياهي
بر آرامش آبي
و سبزه‌ي برگ‌چه
بر ارغوان

آي عشق آي عشق
رنگ آشناي‌ات
پيدا نيست.
>>>
شاملو

2/13/2006

last line of defense

2/12/2006

خواب

خسته از زندگی
به سان مردی خسته از یک روز پرکار
پرکار و بی حاصل
که به سوی بسترگرم میخزد
خود را به سوی خاک میکشانم
بوی خاک مثل بوی ملافه تازه شسته شده رخوت انگیز است
می خواهم در بستری از خاک آرام گیرم
و گور کن
به سان مادری دلسوز
رویم را بیاندازد
تا استخوانهای خسته ام در خوابی بدون رویا شناور شوند

2/11/2006

باد

باد می آید
بادی پیچنده و وهم انگیز
چشمهایم را می بندم و آن را به مشام میکشم
و بوها را مزمزه میکنم
باد پر است از بوی حرکت...بوی تازگی
باد بوی جوانه میدهد
بوی شیرین و سرد یک جوانه گیج که در زمستان شکفته
بوی صحن آب پاشی شده خانه ای قدیمی
بوی برگهای خیس شمعدانی
بوی ملافه های تازه شسته شده
بوی لطیف چینهای گردن نوزادی تازه حمام شده
بوی تخدیر کننده گیسوان بلندی که هنوز انتهایش خشک نشده
از دور بوی سرما می آید
بوی گل جاده که رد لاستیک بر آن یخ زده
بوی برف
بوی زمستان
بوی بنزین نیم سوخته ماشین خواب آلودی که به زورساسات گرمش میکنند
باد بوی شب را در خود دارد
بوی آدمهای شب زده
بوی نفس سنگین مردی که از خستگی جلو تلویزین خوابش برده
بوی موهای از عرق به هم چسبیده کودکی تب دار
بوی غذای مانده ای که دوباره گرم میشود
بوی دود سیگاری که به جای هوا دود سیگارهای قبلی را میسوزاند
عطر نوازشگر چای
باد می آید و با خود بوهای بسیاری می آورد
چشمهایم را می بندم و باد را به مشام میکشم
بوهای آشنا بوهای ناآشنا
فکر میکنم شاید یکی از بوهای دل انگیز
بوی گیسوان توست
با حلقه ها و چین و شکنهایش
در دست باد
باد می آید بادی پیچنده و وهم انگیز


2/05/2006

سر گشه و رسوا

كنترل ندارم

روي احساساتم كنترل ندارم

گاهي وحشت ميكنم از اين موج هيجاني كه منو ميگيره

منطق شسته ميشه و ميره

انگار كه نوشته اي بوده روي شن ساحل و ناگهان اسير موج بشه

انگار كه سيل منو ميبره سيلي كه از درون خودم سر چشمه گرفته

ديگه نه چيزي ميشنوم نه چيزي ميبينم

هيچي نمي فهمم غير از اينكه مي خوامت

بيشتر از جونم...ديوانه وار

ولي ناراحتت ميكنم

ميدوني...وقتي ناراحت ميشي من از ناراحتيت خيلي ناراحت ميشم

داغون ميشم

هيچ پارادوكسي بدتر از اين نيست

خواستنت باعث ميشه كه ناراحتت كنم و اگر ميخوامت نبايد ناراحتت كنم

نبايد اذيتت كنم

نبايد...نبايد

خيلي سعي ميكنم

خيلي رو احساساتم كار ميكنم

ولي هروقت حس ميكنمكه كمي تونستم رو احساساتم احاطه پيدا كنم

يه خرابكاري ميكنم

يا مثل ايندفعه يه سو تفاهم پيش مياد

و داغون ميشم

درمونده ميشم ولي بازم سعي ميكنم

كاش اينها رو ميتونستم يه جوري بهت بگم

كاش حرفهايي رو كه روي دلم تلنبار شده بشنوي

ازت معذرت ميخوام

منو ببخش

منو ببخش كه انقدر ناپخته عمل ميكنم

منو ببخش كه كه انقدر اسير دست احساساتم بودم وهستم

منوببخش كه انقدر حسود بودم

منو ببخش كه اينطور دوستت دارم

كاش منو ببخشي...باور كن تلاش ميكنم كه همه چي درست شه

به من فرصت بده

همه سعيمو ميكنم كه حداقل در آرامش باشي

ميدونم نيازي به عذرخواهي من نداري

ولي من نياز دارم كه بگم

نياز دارم كه بخوام

من به تو نياز دارم

2/02/2006

اوهام

انقدر خسته ام كه ديگه خوابم نميبره

وقتي دراز ميكشم

تمام بدنم لمس ميشه

حتي نوك انگشتمم نميتونم تكون بدم

گز گز شيريني تمام بدنمو ميگيره

كم كم گرم ميشم

گرما از پشت پلكهاي نيمه بازم سر چشمه ميگيره

به سمت نوك انگشتام ميره

نرم و لذت بخش

آروم ذوب ميشم تو اين گرما

گرم و روان

و بعد شناور ميشم

مثل يه لكه روغن كه رو آب شناور ميشه

بينه واقعيت و رويا شناور ميشم

صداها رو ميشنوم

نورها رو ميبينم

ولي نميتونم بين رويا و واقعيت تشخيص قايل بشم

آدما

منظره ها

خاطره ها

ميان و ميرن

گاهي گفتگوهاي نيمه كاره رو از سر ميگرم

آدمهاي فراموش شده رو به ياد ميارم

دوباره گشتي تو خاطراتم ميزنم

باز به تماشاي منظره اي مي ايستم

يك زندگي ديگه رو زندگي ميكنم

تمام گوشه هاي ممنوع ذهنم رو سر ميكشم

تو كابوسهام دست و پا ميزنم

ولي آخر مجبورم برگردم

مجبورم باز جامد شم

و ادامه بدم

1/28/2006

darkness

Darkness
Written by Darren Hayes and Robert Conley
Been spending so much time underground
I guess my eyes adjustedTo the lack of light
I got
Covered in darkness
Covered in darkness
I have been waiting
Always waiting for something new
Happiness has always ended
In the blink of an eye
There was no one attending
No one attending
It doesn't really matter where it all began
All I know
I got covered in darkness
Covered in darkness
Ever wonder why I never really truly connect
Although my eyes are open
I can hold your gaze
But I am never connected
Never connected
I am famous for my generosity
They say I am the kindest
But it is easier to
Give than receive love
Give than receive love
It doesn't really matter where it all began
All I know
I was covered in darkness
Covered in darkness
Turning pages over
Run away to nowhere
And it's hard to take control
When your enemy's old and afraid of you
You'll discover that the monster you were running from
Is the monster in you
Better to hold on to love
Better to hold on to love
Change will come
It doesn't really matter where it all began
All I know
I was covered in darkness
Covered in darkness
It doesn't really matter where it all began
Cuz all I know
I was lost
I was lost
No, no
It doesn't really matter where it all began no no
All I know
I was lost
I feellost
Lost
No...

1/25/2006

مو

تو مو میبینی
و
من ریزش مو
...

1/21/2006

مونولوگ

وقتی که شروع به وبلاگ نویسی کردم تصمیم گرفتم که لاگم تک موضوعی نباشه و به قول معروف از آسمون و ریسمون بنویسم یا به قول ترکها دره دن و تپه دن و تقریبا همین کارو کردم و هزاران حرف شنیدم که آره ثبات فکری نداری دمدمی مزاجی و از این قبیل قبول دارم که از اون آدمایی هستم که فکرم هزار جا همزمان کار میکنه و خوب این خیلی خوب نیست ولی علت اصلی پراکذده گویی هام چیز دیگه ایی بوده و هست ولی جدیدا عشقولانه های وبلاگم زیاد شده به نسبت و شاید دارم به تک گویی روی میارم علت هم داره من نمیتونم بگم که بهش علاقه دارم به خودش هم نمیتونم بگم دیگه واقعا دارم خفه میشم تو سینم گره شده حرفام هر وقت که نفسم میره پایین یادش میوفتم دلم میخواد برم وسط یه جای شلوغ با تمام وسعت سینم داد بزنم که آقا من فلانی رو عاشقم بابا دوستش دارم جونم واسش در میره وقتی بهم لبخند میزنه تازه آفتاب واسم درمیاد گره شده تو سینم به خدا ولی چه فایده باید اول به خودش بگم...اونم نمیشه
خلاصه که وضعیت ما اینه
یا حق

1/14/2006

پدر

پدر عشق بسوزه...هی-
چی کار باباش داری...خیلی آدم خوبیه-
عشق تو رو نمیگم آلو جان...کلی میگم-

1/07/2006

اینو بدون که

یه روز میام سراغت

همه شجاعتمو جمع میکنم

یه نفس عمیق میکشم...یک ثانیه چشمامو میبندم

به چشمهات نگاه میکنم

و بهت میگم که دوستت دارم...میگم چقدر دوستت دارم

میگم که چه جور دوستت دارم

خیلی حرف برای گفتن دارم ولی چند ثانیه صبر میکنم

ببینم میشنوی یا نه...

به هر حال میخوام که بدونی دوستت دارم

بدونی که خیلی دوستت دارم

کاش بدونی...کاش

1/04/2006

enough

Who knows that enough is enough always have enough...
& I don't have enough