نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم...........در اين سراب فنا چشمه حيات منم
وگر به خشم روي صد هزار سال ز من...به عاقبت به من آيي که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضي.....که نقش بند سراپرده رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو يکي ماهي......مرو به خشک که درياي باصفات منم
نگفتمت که تو را رهزنند و سرد کنند.....که آتش و تبش و گرمي هوات منم
نگفتمت که صفتهاي زشت در تو نهند...که گم کني که سرچشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت.....نظام گيرد خلاق بيجهات منم
وگر به خشم روي صد هزار سال ز من...به عاقبت به من آيي که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضي.....که نقش بند سراپرده رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو يکي ماهي......مرو به خشک که درياي باصفات منم
نگفتمت که تو را رهزنند و سرد کنند.....که آتش و تبش و گرمي هوات منم
نگفتمت که صفتهاي زشت در تو نهند...که گم کني که سرچشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت.....نظام گيرد خلاق بيجهات منم
اگر چراغ دلي دانک راه خانه کجاست....وگر خداصفتي دانک کدخدات منم