انقدر خسته ام كه ديگه خوابم نميبره
وقتي دراز ميكشم
تمام بدنم لمس ميشه
حتي نوك انگشتمم نميتونم تكون بدم
گز گز شيريني تمام بدنمو ميگيره
كم كم گرم ميشم
گرما از پشت پلكهاي نيمه بازم سر چشمه ميگيره
به سمت نوك انگشتام ميره
نرم و لذت بخش
آروم ذوب ميشم تو اين گرما
گرم و روان
و بعد شناور ميشم
مثل يه لكه روغن كه رو آب شناور ميشه
بينه واقعيت و رويا شناور ميشم
صداها رو ميشنوم
نورها رو ميبينم
ولي نميتونم بين رويا و واقعيت تشخيص قايل بشم
آدما
منظره ها
خاطره ها
ميان و ميرن
گاهي گفتگوهاي نيمه كاره رو از سر ميگرم
آدمهاي فراموش شده رو به ياد ميارم
دوباره گشتي تو خاطراتم ميزنم
باز به تماشاي منظره اي مي ايستم
يك زندگي ديگه رو زندگي ميكنم
تمام گوشه هاي ممنوع ذهنم رو سر ميكشم
تو كابوسهام دست و پا ميزنم
ولي آخر مجبورم برگردم
مجبورم باز جامد شم
و ادامه بدم
No comments:
Post a Comment