2/02/2006

اوهام

انقدر خسته ام كه ديگه خوابم نميبره

وقتي دراز ميكشم

تمام بدنم لمس ميشه

حتي نوك انگشتمم نميتونم تكون بدم

گز گز شيريني تمام بدنمو ميگيره

كم كم گرم ميشم

گرما از پشت پلكهاي نيمه بازم سر چشمه ميگيره

به سمت نوك انگشتام ميره

نرم و لذت بخش

آروم ذوب ميشم تو اين گرما

گرم و روان

و بعد شناور ميشم

مثل يه لكه روغن كه رو آب شناور ميشه

بينه واقعيت و رويا شناور ميشم

صداها رو ميشنوم

نورها رو ميبينم

ولي نميتونم بين رويا و واقعيت تشخيص قايل بشم

آدما

منظره ها

خاطره ها

ميان و ميرن

گاهي گفتگوهاي نيمه كاره رو از سر ميگرم

آدمهاي فراموش شده رو به ياد ميارم

دوباره گشتي تو خاطراتم ميزنم

باز به تماشاي منظره اي مي ايستم

يك زندگي ديگه رو زندگي ميكنم

تمام گوشه هاي ممنوع ذهنم رو سر ميكشم

تو كابوسهام دست و پا ميزنم

ولي آخر مجبورم برگردم

مجبورم باز جامد شم

و ادامه بدم

No comments: