9/06/2005

رویا

از نصفه بلوار رد شده بودم
یهو چشمم بهش افتاد
صندلی عقب پژو نشسته بود
داخل ماشین تاریک بود
آخرین شعاعهای آفتاب غروب در پایان یک روز تابستانی با هاله ای از پاییز میتابید
باریکه ی نور از میان لب تا بالای ابرو را روشن کرده بود
زیبا بود یا نه مهم نبود ترکیب رنگ و نور حالتی فراموش ناشدنی بهش داده بود
تلالو آفتاب غروب کیمیا کرده بود به مجسمه ای ریخته از طلا خیره شده بودم
در میان تاریکی مطلق
چشمانی سبزفام داشت که با شعله ای زمردی درمیان صفحه ای از طلای مذاب میسوخت
با نگاهی بی تفاوت به به اطراف نگاه میکرد وقتی چشمانش چشمانم را لمس کرد آتش سبز زبانه کشید
به اندازه ابدیت
کمی بیشتر یا کمتر
در میان این رویا شناور بودم
با صدای حرکت ماشین ها دوباره به میان واقعیت پرتاب شدم
به راهم ادامه دادم لحظه ای به عقب برگشتم شاید باز...
دیدم که اون هم برگشته
در ذهنش چه بود؟

No comments: