9/10/2005

از يك دوست

اين مطلب رو الا برام فرستاده
گفت با خوندنش به ياد من افتاده
***
ايمان نداري؟
نه، من فاقد ايمانم. براي همين زندگيم آن قدر سخت بود. من در آن زندگي هيچ ايماني نداشتم.
او به آرامي مشغول ارزش کاري زندگي قرن هجدهيميش بود. از او پرسيدم در آن زندگي چه چيز يادگرفته است.
درباره ي خشم و غضب ياد گرفتم. درباره ي کينه به دل گرفتن از مردم. همچينين بايد ياد مي گرفتم که زندگي من دست خودم نيست. مي خواهم زندگيم را کنترل کنم ولي نمي شود. بايد به استادان ايمان داشته باشم. انها مرا راهنمايي خواهند کرد. اما من ايمان نداشتم.احساس مي کردم از ابتدا لعنت شده ام. هرگز با خوشحالي به چيزها نگاه نکردم. ما بايد ايمان داشته باشيم...بايد ايمان داشته باشيم. و من شک دارم. به جاي ايمان شک دارم.

1 comment:

mehrdad said...

matne jalebi bood,shere manam ghabeli nadare:)