8/21/2005

نیستی

رفته بودم جنگل
چهار روز تمام از دنیا بی خبر بودم
خیلی لذت بخش بود
اصلا نمی دونستم موبایلم کجا هست چه برسه به اینکه نگران باشم که جواب مسیجمو میدی یا نه
میتو نستم راحت وانمود کنم که فراموش کردم
وانمود کنم که اصلا تو زندگیم نیستی هر چند از دید تو نیستم
نمیدونستم که کدوم روز هفته است
نمیخواستم بدونم چه وقت روز یا چه روزیه
میخواستم حس کنم که تو ابدیت شناورم
و حس کردم
وقتی که شب به غیر از یک دایره 2 متری اطراف آتش نستی مطلق بود
حتی ستاره ها هم دیده نمیشدن
هرکس هر چقدر که میگشت نمیتونست منو پیدا کنه
رفتم جایی که هم فراموش کنم هم فراموش بشم
وقتی که برگشتم به مرزهای تمدن و صدای زنگها بلند شد عذاب کشیدم
گفتم اگر روزی بمیرم بدترین عذاب برای من دوباره زنده شدنه
وقتی که تموم شد گفتم شاید حتی ابدیتی هم در کار نباشه
یا شاید حتی ابدیت هم منو اغنا نمیکنه
حتی ابدیت

1 comment:

ala said...

دارم فکر می کنم منم می تونم یه مدتی خودمو از این دنیا دور کنم؟

ابدیت هم چیز عجیبیه...خوشحالم که حالا حالا لازم نیست بهش فکر کنم!