8/04/2005

3 comments:

Anonymous said...

کسانی در خلوت کوچه ز دیوار کوتاهی به روی بام جستند...

ala said...

وای این عکسایی که میذاری چه قدر قشنگند!

Bahman said...

و آنگاه خورشید سرد شد
و برکت از زمین‌ها رفت.

و سبزه‌ها به صحراها خشکیدند،
و ماهیان به دریاها خشکیدند،
و خاک مردگان‌اش را
زان پس به خود نپذیرفت.

شب در تمام پنجره‌های پریده رنگ،
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود.
و راه‌ها ادامه‌ی خود را
در تیرگی رها کردند.

دیگر کسی به عشق نیاندیشید
دیگر کسی به فتح نیاندیشید
و هیچ کس
دیگر به هیچ چیز نیاندیشید!. (فروغ فرخ‌زاد)