رفته بودم جنگل
چهار روز تمام از دنیا بی خبر بودم
خیلی لذت بخش بود
اصلا نمی دونستم موبایلم کجا هست چه برسه به اینکه نگران باشم که جواب مسیجمو میدی یا نه
میتو نستم راحت وانمود کنم که فراموش کردم
وانمود کنم که اصلا تو زندگیم نیستی هر چند از دید تو نیستم
نمیدونستم که کدوم روز هفته است
نمیخواستم بدونم چه وقت روز یا چه روزیه
میخواستم حس کنم که تو ابدیت شناورم
و حس کردم
وقتی که شب به غیر از یک دایره 2 متری اطراف آتش نستی مطلق بود
حتی ستاره ها هم دیده نمیشدن
هرکس هر چقدر که میگشت نمیتونست منو پیدا کنه
رفتم جایی که هم فراموش کنم هم فراموش بشم
وقتی که برگشتم به مرزهای تمدن و صدای زنگها بلند شد عذاب کشیدم
گفتم اگر روزی بمیرم بدترین عذاب برای من دوباره زنده شدنه
وقتی که تموم شد گفتم شاید حتی ابدیتی هم در کار نباشه
یا شاید حتی ابدیت هم منو اغنا نمیکنه
حتی ابدیت
1 comment:
دارم فکر می کنم منم می تونم یه مدتی خودمو از این دنیا دور کنم؟
ابدیت هم چیز عجیبیه...خوشحالم که حالا حالا لازم نیست بهش فکر کنم!
Post a Comment