وقتی که شروع به وبلاگ نویسی کردم تصمیم گرفتم که لاگم تک موضوعی نباشه و به قول معروف از آسمون و ریسمون بنویسم یا به قول ترکها دره دن و تپه دن و تقریبا همین کارو کردم و هزاران حرف شنیدم که آره ثبات فکری نداری دمدمی مزاجی و از این قبیل قبول دارم که از اون آدمایی هستم که فکرم هزار جا همزمان کار میکنه و خوب این خیلی خوب نیست ولی علت اصلی پراکذده گویی هام چیز دیگه ایی بوده و هست ولی جدیدا عشقولانه های وبلاگم زیاد شده به نسبت و شاید دارم به تک گویی روی میارم علت هم داره من نمیتونم بگم که بهش علاقه دارم به خودش هم نمیتونم بگم دیگه واقعا دارم خفه میشم تو سینم گره شده حرفام هر وقت که نفسم میره پایین یادش میوفتم دلم میخواد برم وسط یه جای شلوغ با تمام وسعت سینم داد بزنم که آقا من فلانی رو عاشقم بابا دوستش دارم جونم واسش در میره وقتی بهم لبخند میزنه تازه آفتاب واسم درمیاد گره شده تو سینم به خدا ولی چه فایده باید اول به خودش بگم...اونم نمیشه
خلاصه که وضعیت ما اینه
یا حق
خلاصه که وضعیت ما اینه
یا حق
7 comments:
با شناختی که من از بهادر دارم امکان نداره نتونه حرفاشو بزنه
چرا اینطوری شدی آخه؟
manam khaste shodam az baske in modat behet goftam ke boro behesh begoo to ke az dele oon khabar nadari? shayad oonam montazere goftane toe! to dari ham khodeto azab midi ham oono.
اگر قرار باشه یه روزی در مورد تو نظر بدم سومین ویژگیت صراحتت خواهد بود
اگه همین جوری پیش بری فقط خودت رو اذیت کردی...بعد یه روزی می رسه که می بینی تنها چیزی که برات مونده قلب و احساسات فرسودته...
miyam komaket. ye hafteye digeh davoom biyar...
برو بهش بگو، به خدا هيچ اتفاقي نمي افته، من تجربه كردم.
به قول یه دوست که خودش عشقه و همه حرفاش؛ برای انجام هر کار سختی فقط سه تا نفس عمیق بکش.
سخته، اما لذت نابش به خاطر همین سختیشه.
...
راستی
سلام
اولین بار بود میومدم اینجا
poste ghablit na, poste ghablish ro bekhoon...
Post a Comment