3/05/2006

everdream

در ميان باغ قدم ميزد.بين رديفي از درختان پرشكوفه گيلاس...پژواك به صدا درآمد صدايي كه ز همه طرف و از هيچ طرف بود
گفت:وجود سرگرداني از آنسوي ديوارهاي آتشين درخواست كرده شما رو ببينه...درخواستي كه از ميان آتش و تاريكي برخواسته ولي شنيده شده...به دلايلي تصميم به شما واگذار شده...
نگاهي به شكوفه هاي نورس گيلاس انداخت،لحظه اي لبها رو روي هم فشار داد و با ترديد گفت:باشه...اجازه بديد بياد
پژواك زمزمه كرد:اجابت خواهد شد
لحظه اي بعد روشنايي دچار نقصان شد انگار كه دري باز شد و شمعي سو سو زد
و صداي آشنايي گفت:سلام...برنگرد...نميخوام منو اين شكلي ببيني...شايد به نظر همه مضحك بياد حتي به نظر تو...ولي براي من فرق ميكرد...او هم منظورمو فهميد
صدا با زهر خندي در خود ادامه داد:در زمين الان 2253 سال از اون گذشته و باز 12/12 3/3 و 2/2 شده و من همونطور كه بهت گفته بودم شخصا اومدم يادآوري كنم
پوزخندي به لبش اومد و كم كم تبديل به لبخند شد و ناگهان لبخند در درد مچاله شد به سمت صدا چرخيد
ولي چيزي ديگه اونجا نبود
فقط باراني از شكوفه هاي گيلاس كه در ميان نسيمي نامحسوس ميرقصيند

1 comment:

Anonymous said...

?