8/10/2006

مشغوليت

ديشب داشتم با عجله دنبال كاري ميرفتم
مسيرم از كوچه هاي چند صد ساله ميگذشت
تاريك و قديمي
ملغمه اي از اشكال خاكي رنگ
هيچ نشاني از حضور انسان نبود
هيچ صدايي
هيچ حركتي
روي قدمهام متمركز شده بودم
سريع و محكم
ناگهان چشمم به سايه خودم افتاد با خطوط واضح
سياه و تيره در ميان مه خاكستري درخشان
لبخند زدم و سرم رو بردم بالا و گفتنم
سلام
سلام دوست قديمي
ماه در اوج زيبايي و جلال رمز آميزش
مخمور و دل انگيز توآسمون شناور بود
زرد و سفيد در ميان هاله اي به رنگ دود سيگار
خيلي وقت بود نگاهش نكرده بودم
فراموشم شده بود
ترسيدم
خيلي ترسيدم
ترسيدم كه وقتي كاملا وارد گود زندگي بشم همه اينها از يادم بره
يادم بره شب تابستون چه بويي ميده
هواي زمستون چه بافتي داره
شيطنت باد بهار از يادم بره
طعم گرم و ترش بارون پاييز
نكنه يادم بره؟

3 comments:

Anonymous said...

ee che bahal,khosham oomad

Anonymous said...

fekr konam bayad masih biad ye dasty be kesh ro sare in mordeha

Anonymous said...

base dige yechi benevis zooodddd