4/01/2007

زنده

زنده بودن یعنی لمس کردن...
یعنی دیدن ...
شنیدن...
بوییدن...
چشیدن...
زنده بودن یعنی هدف داشتن...یعنی پاسخ دادن...جنبش داشتن
زنده بودن یعنی انعطاف...خم شدن و نشکستن...به خاک افتادن و برخواستن
زنده بودن یعنی آرزو...یعنی خواستن
زنده بودن یعنی گریه کردن از فراق...یعنی لرزیدن از فرط اشتیاق
زنده بودن یعنی پنجره در اهتزاز...در نوایش با دلبرم راز و نیاز
زنده بودن عشق را بوییدن است...لحظه ی در خیالش بودن است
زنده بودن یعنی سرد صبح را بلعیدن و انباشتن...شب را در قرص ماه زنده داشتن
زنده بودن یعنی سینه را در باد افراشتن...خورشید را در میان کتفها کاشتن
زنده بودن یعنی کهنه را نو انگاشتن...خاطراتش را زنده داشتن
زنده بودن یعنی گرم دست مادرم...توصیه های بی امان پدرم
زنده بودن یعنی کودکی خندان در ذهنم می دود...از فراز دلهره های کوچک من میپرد
زنده بودن یعنی سفر با دوستان هم مرام...چرخ خوردن با یک مشت خل
زنده بودن یعنی رنگ گل...یعنی لمس لطف گل...
زنده بودن نارنجی خرمالو است در زیر برف...شاد بودن در زمان انتظار
زنده بودن یعنی لبخند ملیح بر صورت بی دریغ...سلام و احوالپرسی بی ننگ و عار
زنده ی من در چشم تنگت کودک دیوانه ایست...نیک بنگر تا بیبینی دیوانه کیست

No comments: