يه پسري بود
يه لبخند ساده هميشه رو لبش بود
يه اطمينان و ايمان خاص تو قلبش داشت كه نميذاشت شكست بخوره
هزار تا دوست داشت همه هزار تا دوستشم دوستش داشتن
هرجا ميرفت شادي و سبكبالي دنبالش بود
نه آدم بدي بود نه آدم خوبي چون هنوز به اين قضيه فكر نكرده بود
فقط راه خودشو ميرفت
فقط خودش بود
ميگن كه من بودم اون پسره
ولي گم شدم
شما منو نديديد؟
No comments:
Post a Comment