دوش رو می بندم،طنین قطرات آب ضرب میگیرند.
اجازه میدهم انگشتان سرما نوازشم کنند. ناخنهاش رو روی سینه و پشتم بکشد.
زمان گنگ و نامفهوم شده است. زندگی در دوردست زمزمه می شود. صدای چکیدن آب آن را مخدوش می کند. به بدنم نگاه می کنم که دیگر شباهتش با بدن یک پسر جوان کم شده است. از میان سیاهی موها سفیدی پوست سرم که هر روز بیشتر می شود توی ذوق می زند. کمرم تیر می کشد، یاد زمانی می افتم که بابا با ناباوری سر رسید و من رو با تمام 78 کیلو غرورم در آغوش گرفت و از زمین بلند کرد گفت رتبه 171 به تمام معنا غافل گیر شده بود. چیزی که تا یادم بود تجربش رو نداشت. روز ثبت نام آغاز گم شدن من، در هر صدای چکیدن فصلی از دفتر زندگیم رو مرور می کنم.
شستم به آرامی می پرد.
دستم رو مشت می کنم. در طوفان خاطراتم از سویی به سویی پرتاب می شوم.
حماقت ممنوع...
هرچند که چیزی که در بشر انتها ندارد همین حماقت است.
اراده ام هم مثل خودم کمی چاق شده است. باید روزانه با هم ورزش کنیم.
دستی به صورتم و تصویرش می کشم. چشمکی می زنم. فردا هم روز خداست.
1 comment:
vaaaaaaaay!
kheili gashang bud!
gashangtarin neveshtat:D
dark mikonam ba tamame vojood!
Post a Comment