ساعت 11 شب بود چراغها رو یکی در میون خاموش کرده بودم و کرکره رو تا نصفه پایین کشیده بودم و داشتم جم و جور میکردم که داروخونه رو ببندم که دیدم زنی خودش رو به داخل انداخت و سرم رو پایین گرفتم که یعنی که متوجهش نشدم صدای گامهاش رو میشردم که مرددانه پیش میومد آخر به پیشخوان رسید و با صدای لرزان از من آمی تیریپ تیلین خواست بدون اینکه زحمت بلند کردن سرمو به خودم بدم به سردی گفتم نسخه پزشک؟ زن گفت:آخه این وقت شب من از کجا بیارم؟با صدایی سرد تر و برنده تر در حالی که سعی میکردم طنین داشته باشه تکرار کردم نسخه پزشک؟
بغض زن شکست...سرم رو بلند کردم و به زن نگاه کردم
حس کردم منو از یه بلندی پرت کردن پایین...صورت زن یک آماس بزرگ بود...پر بود از کبودی های نو و کهنه...طیفی از زرد ها و آبی ها سرخ ها و بنفش ها...دور حفره بینی خطی از خون خشک شده...تو چشاش آزردگی عمیقی موج میزد
نفرت
وحشت
تسلیم
گفت: التماس میکنم شوهرم گفته اگر دست خالی برگردم خونه راهم نمیده...بچه هام...خواهش میکنم...التماس میکنم
تمام عضلاتم از خشم منقبض شد داشتم منفجر میشدم داشتم میشکستم
در ذهنم گردابی بود از افکار گوناگون
این زن التماس میکرد که وسیله ای بهش بدم که بتونه به شکنجه گاهش بر گرده شاید با عذابی کمتر برای یک شب
التماس میکرد که برگرده شاید سپر بلای فرزندانش بشه
هیچ امیدی نداشت هیچ جایی نداشت
راه فراری نداشت
بهترین جا واسش همون خونه شوهر معتاد بود
هزاران فکر در سرم میگشت فکم به صدا افتاده بود از خشم
به خودم گفتم الان به همراه زن میرم و یه استخون سالم واسه مرد نمیزارم
نه زنگ میزنم پلیس بیاد...چه فایده؟
اه...به بابام میگم
خودم یه کاری میکنم...چه کاری؟
چه کاری؟چه کاری؟چه کاری؟
دنیا دور سرم میچرخید هیچ کاری از من بر نمیاد همه راهها به ترکستان ختم میشه
دارو رو به زن دادمفکم قفل شده بود نمیدونم از زن پولی گرفتم یا نه
یادم نمیاد درو چطور بستم
ساعتها راه رفتم با ذهنی قفل شده
خواب دیدم که مردی زنی رو کتک میزنه...مردی با پوست زرد و چرب ضعیف البنیه و لاغربا دندونهای پوسیده و کرم خورده ناخنهای زرد...به مرد حمله میکنم و به قصد کشت کتکش میزنم فقط میخنده مثل کفتار میخنده اونقدر میزنمش که خسته میشم صدمه ای نمیبینه فقط میخنده دستهام درد میاد به نفس نفس میوفتم همین جور فقط میخنده آب از دهنش سرازیره چشماش دودو میزنه و همین جور هی میخنده... میخنده...با طنین صدای قهقهه تو گوشام از خواب پریدم
هنوز بعد از 6 سال گاهی با صدای قهقهه از خواب میپرم...هنوز
7 comments:
akh ke adam injor mavaghe vaghti mibine hich kari az dastesh bar nemiyad mikhad bere bemire...manam hanooz gahi mibinam ke kasi mano hol mide o man az peleha part misham ...in kaboos az 10 salegi baham bode va belakhare 17 salegi be haghighat peyvast ...va hanooz kaboosam edame dare !
...
لعنت به این حس مزخرف که فقط و فقط می تونی وایسی و تماشا کنی....
حالا بالاخره اينارو خواب ديده بودی يا واقعی بود ؟ ( اميدوارم همه ش يه کابوس بوده باشه )
وااااااااااااای...راست گفتی؟دنیا اینقدر بی رحمه؟خوبه که تو قدرت دیدن این چیزا رو داری
:)
agha ejaze .vaghty ye zani az tarse kotak zadan miad kary anjam mide be khater khodesh be khater bachehash,ino bedon khode zane khaste ke zajr bekesh khode zan khaste edame bede ,va khode zane khaste ..........
Post a Comment