داشت از پله بالا میرفت با دستش چادرشو در موازات گردنش نگه داشته بود دستی به شکل معصومیت انگشتان ظریف با کف صدف شکل و رنگ مهتابی در پوست...مستقیم روبرو رو نگاه میکرد و من نیمرخشو میدیدم و نیمه دیگر صورتشو تو ذهنم بازسازی میکردم...نگاه شیطنت بار و کودکانه حالت صورت پر تبختر زهرخندی همیشه آماده در گوشه لب...لبانی که انگار با انگشت میانشون رو بالا نگه داشته و ابروانی که همیشه تو ذهنم پیوسته به نظر میاد ولی هیچوقت دقت نکردم که پیوسته اس یا نه با گوشه های تیز و کشیده مثل زیرکی...با سبکی گام بر میداشت که در تلفیق با نسیمی که در چادرش میپیچه این تصور رو به وجود میاره که انگار در هوا شناوره و و معلق به سوی بالا میره...جنس چادرش یه حالت سنگین و براق داره, مشکی عمیق که در جریان هوا موج بر میداره, مثل سایه یک سوار که در کویر به سرعت میتازه و سایه اش روی توده های شن در چین و شکن و رقصه...به پایان پله ها که میرسه ناگهان میپیچه و صورتش و دستش پشت چادر ناپدید میشه انگار که ناگهان تاریکی بلعیدش...سیاهی قیرگون
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
8 comments:
خیلی خوب توصیف کردی بهادر جان
tosif jaleby bod ,vali, ...valisho nemigam.
jori chizike to zehnet bodaro be tasvir keshidi ke adam ghashang dark mikone...ama man nafahmidam hala manzoor???
منظور ادبیاته منظور زیبایی شناسیه...منظور وبلاگه...کافیه؟
aghaye adibe zibaeeshenas
oonghadr khoob tosifesh kardi ke shenakhtamesh indafe dige az invari?
to taadole fekri nadari
zziba bood...javabe soalet:momkene adam az daroonesh tooie ie mogheiati gharar begire ke ba zahere khandoon,ghamgintarin ehsasato dasht ebashe:)
من فکر کنم که یه خورده داری تند میری ها...اگر دقت کرده باشی و یک گشتی تو آرشیو من زده باشی میبینی که راه رو اشتباه رفتی...والسلام
یعنی یهو کجا رفت؟؟؟؟تو هم خوب دید میزنیااااااا!!!!!!!!!
Post a Comment