10/08/2005

مرد مغروق

نشستم پشت میز به لیوانم خیره شدم
تو شلوغ ترین ساعت بوفه
صداها توی سرم میپیچه
صدای دخترا صدای پسرا صدای دوستام صدای دشمنام
صدای مردم
صداشون انگار داره از یه فاصله خیلی دور میاد
گنگ و مبهم
لازم نیست سرمو بلند کنم قیافه تک تکشون تو ذهنم رژه میره
ولی انگار دارم از پشت یه پرده آب نگاشون میکنم
لرزان و مه آلود
انگار دارم غرق میشم
هر لحظه بیشتر فرو میرم
هر لحظه آب سرد تر و سیاه تر میشه
صدای قهقهه خنده
آدمایی که دارن با هیجان راجب چیزای پوچ حرف میزنن
آدمایی که منم وانمود میکنم جزوشونم
هجوم بوها
بوی عطر بوی رژ لب
بوی نامفهوم عرق
بوی انسان
بوها همراه با نسیم دلتنگی تو ذهنم به وزش در میان
حس میکنم به این دنیا تعلق ندارم
حس میکنم اگر بلند شم و فریاد بکشم کسی صدای منو نمیشنوه
کسی منو نمیبینه چون منم کسی رو نمیبینم
حس میکنم یه سایه ام
یه جسد که تو آب معلقه توی فاصله مایع بین هستی و نیستی
و با آب موج بر میداره
این گمان رو به وجود میاره که زنده اس
یه لحظه دلم میخواد برم بینشون
یه لحظه میخوام ازشون فرار کنم
دست و پا میزنم ولی فقط بیشتر فرو میرم
هر ثانیه عمیق تر هر ثانیه سرد تر هر ثانیه سیاه تر
میخوام هر چه زودتر تموم شه
ولی به یاد میارم که قبول کردم
نه پایانی هست
نه آغازی
نه پایانی
نه آغازی
نه

3 comments:

mehrdad said...

yekam dideto mosbat kon...dar kol ziba bood:)

ala said...

گاهی وقتا من هم این جوری می شم
و دلم می خواد هیچ کس منو نبینه و راحتم بذارن!

Anonymous said...

modatie ke kheili ba hes tar az qabl monevisi,vali chera enqadr siaho naomidane??kash mese range safheye webloget ke roshan taresh kardi, neveshtehsye qashangetam roshan tar beshan.