نشستم پشت میز به لیوانم خیره شدم
تو شلوغ ترین ساعت بوفه
صداها توی سرم میپیچه
صدای دخترا صدای پسرا صدای دوستام صدای دشمنام
صدای مردم
صداشون انگار داره از یه فاصله خیلی دور میاد
گنگ و مبهم
لازم نیست سرمو بلند کنم قیافه تک تکشون تو ذهنم رژه میره
ولی انگار دارم از پشت یه پرده آب نگاشون میکنم
لرزان و مه آلود
انگار دارم غرق میشم
هر لحظه بیشتر فرو میرم
هر لحظه آب سرد تر و سیاه تر میشه
صدای قهقهه خنده
آدمایی که دارن با هیجان راجب چیزای پوچ حرف میزنن
آدمایی که منم وانمود میکنم جزوشونم
هجوم بوها
بوی عطر بوی رژ لب
بوی نامفهوم عرق
بوی انسان
بوها همراه با نسیم دلتنگی تو ذهنم به وزش در میان
حس میکنم به این دنیا تعلق ندارم
حس میکنم اگر بلند شم و فریاد بکشم کسی صدای منو نمیشنوه
کسی منو نمیبینه چون منم کسی رو نمیبینم
حس میکنم یه سایه ام
یه جسد که تو آب معلقه توی فاصله مایع بین هستی و نیستی
و با آب موج بر میداره
این گمان رو به وجود میاره که زنده اس
یه لحظه دلم میخواد برم بینشون
یه لحظه میخوام ازشون فرار کنم
دست و پا میزنم ولی فقط بیشتر فرو میرم
هر ثانیه عمیق تر هر ثانیه سرد تر هر ثانیه سیاه تر
میخوام هر چه زودتر تموم شه
ولی به یاد میارم که قبول کردم
نه پایانی هست
نه آغازی
نه پایانی
نه آغازی
نه
3 comments:
yekam dideto mosbat kon...dar kol ziba bood:)
گاهی وقتا من هم این جوری می شم
و دلم می خواد هیچ کس منو نبینه و راحتم بذارن!
modatie ke kheili ba hes tar az qabl monevisi,vali chera enqadr siaho naomidane??kash mese range safheye webloget ke roshan taresh kardi, neveshtehsye qashangetam roshan tar beshan.
Post a Comment